آن وقت دنیا گلستان می شد.

مدت هاست کسی یا چیزی را نقد نکرده ام. شاید دو سالی باشد که نقدِ نظامِ اجتماعی و نظام آموزشی و امثالهم بنظرم بی فایده آمده و دیگر دنبال صحبت های این چنینی نمی روم. فهمیده ام که بودنِ یک نقطه ی سفید در دلِ سیاهی کاملا مشهود است و خودش را نمایان می کند؛ پس شرح و بسط و تفصیل علل بودنِ سیاهی تا زمانی که میشود نقطه های سفیدِ بیشتری آفرید، معنا ندارد.


اما تعجب می کنم از کسانی که ادعا می کنند یک چیزی می فهمند و باز همچنان از کرسی نقد پایین نیامده اند. نمی دانم، مگر هرکس چیزی فهمید یا فکر کرد که می فهمد باید بقیه را نقد کند؟ نمی شود سرش را پایین بیندازد و در محدوده ی خودش "خوب" باشد حتی اگر همه ی دنیا بد بود؟ کاش آدم خوب های روزگار ما این را می فهمیدند و از موضع نقد پایین میامدند و به جای اینکه همه ی انرژی خود را صرف پرداختن و شرح و بسطِ علل بدی ها و کاستی ها کنند در جایگاه خودشان به بهترین نحو برای بهترین بودن و ماندن و شدن تلاش می کردند.


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.