از بهار هم به ما مرگ شمعدونی رسید.

مادر جان بهار هفت تا گلدان داشت. دو تا گندمی، دو تا شمعدانی، دو تا حسن یوسف، یک گل ناز. حسن یوسف ها را وقتی توی کما بود قلمه زدم، با امید های واهی که دور تختش را پر می کنیم از گلدان های مورد علاقه اش و فرشته های جادویی انرژی مثبت بیدارش می کنند. نرسیدم بکارمشان ولی. دیر بود.  بعدترها که ریشه دادند و گلدان دار شدند آفت زد بهشان و مریم خانم، خانمی که می آمد برای کمک در کار خانه، سر خود همه شان را از خاک دراورد. از دانشگاه برگشتم و دیدم دیگر حسن یوسف ندارم. مثل همان روز که در ماکارونی را گذاشتم و زیرش را خاموش کردم و دیگر مامان نداشتم. همانجور بی خبر، یکهو، بی رحمانه. مریم خانم و زهرا را که گلدان ها به بند کفشش هم نیستند دعوا کردم و قول گرفتم دیگر کسی نگاه چپ به گلدان ها نکند.

گندمی ها  با آدم راه می آمدند. کلی ازشان قلمه زدم و الان هفت تا گندمی دارم. گل ناز هم کم کم قلقش دستم آمد و بچه دار شد. ولی یکی از شمعدانی ها همان اول قهر کرد. خشک شد و به هیچ ناز و نوازش و دارو و کودی هم جواب نداد. شمعدانی دومی که گلدار بود، گاهی مریض بود و گاهی نه. گل می داد، نصف برگهایش میریخت، ساقه اش سفت و چوبی میشد و قلمه هایش هم قهر می کردند.

داشت درختی میشد برای خودش. گذاشته بودم بسپارمش به خاله ام، که یک قلمه حسابی ازش بگیرد و خیالم راحت باشد که یک بک آپ ازش دارم. با دقت جای آفتابگیرِ مناسبی برایش دست و پا کرده بودم و منتظر بودم آخرین گل زمستانش هم پرپر شود تا بروم سراغ قلمه زدنش.

تا امروز صبح.

رفتم توی بالکن و دیدم به جای شمعدانی ام، سرو شهیدی که کفن ندارد زل زده به من. تنها قسمتِ هنوز سبزِشمعدانی را مریم خانم کنده بود و انداخته بود توی زباله ها. و تا بیابان های محل دفن زباله برگ های شمعدانی ای فریاد کشیده بودند بای ذنب قتلت. و مریم خانم ها جواب نداده بودند.

حالا من هزاری بروم کله مریم خانم و خواهر الدنگم را بکوبم به دیوار. هزاری بروم خودم را حبس کنم توی آشپزخانه پای همان گاز کوفتی به حال خودم و گلدان های مادرجان بهارم زار بزنم. هزاری اینجا پست بگذارم که به نظرتان کارد را فرو کنم توی قلبشان یا شاهرگشان را ببرم بعد چشم هایشان را از توی کاسه در بیاورم. گلدان های مادر جان بهارم برمیگردند؟ نه. بعد وقتی تمام جهان علیه من در کمین نشسته که دارایی های دوست داشتنی اندکم را به داستان بدهد بعد بگوید اووه حالا مگه مهم بود ببخشید تو ام، به من میگویند تو حساسی. 


+صبح وقتی از یکی از کابوس های همیشگیم پریدم که یه نفر شروع می کنه آزارم میده و همه وایمیستن نگاهش می کنن و مشت و لگد های منم از توی طرف رد میشن، توقع داشتم تهش در بدترین حالت یکی مرغ و آلوی نهارمو خورده باشه.


++امیدوارم هر دوشون به درک واصل شن. یه جور درک که توش هرروز لباسای مورد علاقه شونو میارن جلو چشمشون جر میدن بعد مجبورشون می کنن با اون لباس دیگِ ماکارونی ته دیگ دار بسابن.

ولی خب جهان دور امید های ما نمی چرخه.  جهان یه جوری می چرخه که زهرا ها بیان وسایل ما رو بریزن دور و بعد بگن اووه مهم بود مگه حالا.  به همین دلیله که من باید فردا خودم دست به کار شم و چشم های جفتشونو از کاسه در بیارم.

ختم جلسه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.