امشب دوباره به یاد چشات گریه کردم…

شب های زیادی در گوشه و کنار این شهر بوده ام. بی دوست ، بی آشنا ، بی هر انکه باید ، بی تو...

شب های زیادی در جاهای غریب سرم را بر بالشت گذاشته ام. سعی کرده ام به هیچ چیز نیندیشم. نه به خودم نه به عشق نه به تو ...

شب های زیادی گریسته ام. نه از برای خودم... نه برای تو ... نه برای هیچ کس دیگر... بلکه برای تنهایی... برای روزهای مبهم پیش رو...

امشب بر روی این تخت جدید ، با خود گفتم چندین شب دیگر قرار است در کجاها سر کنی دختر؟ در کدام شهر؟ در کدام دهات؟ در کدام اتاق بی صاحب، بی روح، بی عشق؟

قرار است چه شود اخر این همه شب؟ قرار است کجا پایان گیرد؟ 

جوابی نداشتم...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.