بخواب. فکرم پیش نبودنت است .. نه خودت

- "قبلا از این عادتها نداشتی. میفهمی منظورم از "قبلا" چیه دیگه؟ اون موقع هایی که میشد زد رو شونت، برات کتاب خرید، باهات آهنگ گوش کرد، باهات خندید، گریه کرد. از این کارهای ... معمولی؟! میشه اسمشو معمولی گذاشت؟ برای من آره ولی برای تو، الان یه معجزس اگه بشه این کارها رو تکرار کرد. و خب دنیا فعلا تاریکه. خبری از معجزه نیست. بعدا سر بزنید.
دیدی امروز اون فروشنده احمق چطور رفتار کرد؟ اصلا چرا دوباره رفتم اونجا؟ واقعا که. پام بشکنه هم دیگه نمیرم. همون موقع که میخواستم از پله ها برم پایین، همون موقع که هوای گرم و از ما بهترون به صورتم خورد باید میزدی تووی سرم. وقتهایی که به درد میخوری، خوابی .. شاید هم چون فکرم پیشت نبود خوابت برد. مثل بقیه وقتهایی که خوابی. تقصیر خودمه. متاسفم سرت داد زدم.
به هرحال هیچجوره نتونستم رفتار اون رو توجیح کنم. منم مثل بقیه مشتری ها. پدرکشتگی که نداریم. مگه نه؟ .. آره .. دقیقا! .. دیوونه .. یه لحظه! .. مامان صدام میزنه .. بله؟؟ .. اومدم ..
مامان یاد بابا بزرگ افتاده بود. یادته که؟ فکر کنم قبل از تو، جای تو بود. الان فقط آخرهفته ها بیدار میشه. یا چون فقط به یادش می افتم بیدار میشه. راستی فکر کن یه روز یاد همه باشم! چه بل بشویی بشه! به نظرت توو اون سر و صدا، صدای تو به گوشم میرسه؟ معلومه. فقط خواستم اذیتت کنم. صدای تو توو گوشمه هنوز. انقدر واضح که میتونم با صدای تو با خودم حرف بزنم. چهرت هم یادمه. جوریکه همه رو با قیافه تو یادم میاد.
آی! میخندی گوشم درد میگیره. ولی تو فقط بخند! مهم نیست. اصلا کر شم. مهم اینه که تو باهام حرف میزنی. حتی اگه تووی سرم باشه.
خسته نمیشی همیشه بیداری؟ ببخشید امروز انقدر پرچونه شدم. میدونم از همین کارام خوشت میاد. از ترک دیوار هم داستان میسازم. ولی خوابم نمیبره امشب. خودخواهیه نه؟ تو رو به زور بیدار نگه دارم؟ خوابت میاد؟ هی وای من .. پنج صبه .. ببخشید ببخشید. برو بخواب. قول میدم بت فکر نکنم که بیدار نشی."
از این شانه به آن شانه میشوم. گرمم است؛ بااینکه مامان کل روز از سرما شکایت داشت. با گردنبندم بازی میکنم. تا جایی که متکا اجازه میدهد تا آخر زنجیر میبرم و برش میگردانم. دستم زود خسته میشود. از کم خونی ست. قرص آهنم را امروز یادم رفته بود. حواس نمیگذارد که. تازگی ها بدخلق شده. یک دقیقه خوابش ببرد شاکی میشود و تمام قفسه های مربوط به آن روز را در گوشه ذهنم به هم میریزد تا بفهمد به چه چیزی فکر میکردم. انقدر همه جا را بهم ریخته که این روزها کمی گیجم. مامان شاکی شده و بابا عاصی. هر روز منتظرم از قول و قرارمان حرفی بزنند و سرزنشم کنند. هر روز قبل از بازکردن چشم هایم دنبال دلیل و مدرکم. ولی هر روز مثل دیروز. یک کپی بی نقص. شاید امرور با اسانس باران بهاری. ولی فقط همین .
این چندماه بیشتر آهنگ گوش میدهم. کتاب میخوانم. با خودم حرف میزنم. شده ام دو نفر. من. او. عاشق موزیکهای بی کلام پیانوست. دلش غش میکند برای داستانهای بی سر و ته پر از حرفهای قشنگ.
تووی روزهای برفی اصرار دارد بیرون برویم و آهنگ Let it snow را گوش بدهیم. وقتهایی که سرحال است شوخی میکند و میگوید خدا رو شکر که دوتا هندزفری لازم نیست. من هم میخندم و هندزفری تووی گوشم را محکم میکنم.
از وقتی از دست دادیم اش فهمیدم. در واقع بیشتر، "من" از دست دادمش. بقبه بدستش نیاوردند. خب شانس همیشه در خانه آدم را نمیزند. حتی بقیه از دست دادن ها را هم حس نمیکردم.
وقتی دیدم صدایش را میشنوم، به مامان گفتم و گریه کرد و گفت برویم پیش روانشناس، صدای بقیه واضح تر شد. انگار کم کم صدای تلویزیون را زیاد کنی. غرغرهای عمه خانوم. خنده ی دوست مامان. حرف فامیل و دوست و آشناهایی که از دست داده بودیم. هروقت حواسم از یکی شان پرت میشد، خوابش میبرد. سخت بود حواست به همه باشد.
مثل یک معلم تازه کار در یک کلاس صدنفره بودم. ذهنم مثل سالن اجتماعی دبیرستان بود. پر از صندلی. مثل صندلی های مطب دکتر ارتوپد مامان. اصلا راحت نبودند. بالاخره وقتی صدای اعتراضشان بلند شد، صندلی ها را با مبل عوض کردم. چندتایی هم اتاق خواب گذاشتم ضلع جنوبی ذهنم. خانواده ها باهم. دوستها با هم. تو هم تنها. ولی تو من را داری. غصه نخور.
بیدار شدی؟ ببخشید. فکر کردن به تو دست خودم نیست.
باید به یادت نباشم تا خستگی از تنت در برود با چهارتا پا! ولی تو انگار از این خستگی، خسته نمیشوی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.