حال خوشی نداشت که گویم چه حال داشت.

نگهبان بیرون آمد. از روی غیظ نگاهی به او انداخت و گفت "لااقل بیا تو." آدم پاکت به دست از سر جایش تکان نخورد. حتی سرش را برنگرداند. برایش مهم نبود. انقدر احساس گناه میکرد که باران نور برایش اهمیت نداشته باشد.
سه ماه اولی که در این نقطه - روبروی در بزرگ قلعه که البته الان "شرکت" بود - ایستاده بود، تعداد قطره هایی که هر روز میبارید کمتر بودند. رفته رفته آنقدر زیاد شد که هیچکس بدون لایه محافظ بیرون نمی آمد. وضعیت "هشدار" اعلام شد. بعد شد "خطر". بعد شد "خطر نابودی". و الان هم که دسته دسته فرد کاورپوش به شرکت وارد می شوند و احتمالا تا آخر سال همانجا بمانند.
پارسال هم همینطور بود. همان وقتی که از خوشحالی دوست داشت در و دیوار را بغل کند؛ چون بالاخره قرعه به نامش افتاده بود. حقش هم بود! تلاش کرد. خیلی. هر روزش را پای مطالعه در مورد "چطور یک سال ایده آل باشیم" گذراند. دلش میخواست "سال" خوبی باشد. همه دلشان میخواست.
نگهبان نزدیکش شد. کاور محافظ را تووی هوا پرت کرد بالای سر فرد پاکت به دست. آن اوایل که حواسش به باران نور نبود، چند قطره ی نور پاکت را سوراخ کرده بودند. ولی حالی آنرا به سینه اش چسبانده بود. محکم.
کاور در نیم متری سر فرد متوقف شد. چراغ بالایش روشن شد و لایه نامرئی محافظ را دور بدنش کشید. دلش کاور نمیخواست. فکر میکرد لیاقت ندارد محافظت شود.
"برش دار".
نگهبان به خواسته دلش رسید. خیلی وقت بود که تلاش میکرد سر صحبت را باز کند. "برنمیدارم. تو هم نمیتونی برش داری. اگه نمیای توو، یا حرف نمیزنی، یا از جات جم نمیخوری اشکالی نداره. ولی اینو بدون که کلی مثل تو اینجا وایسادن. زیر همین بارون. بدنشون به مرور داغون شده. تو الان کتف و کف سرت رو از دست دادی، تا آخر سال میرسه به قفسه سینه ات. برو خونتون. تمرین کن. از تجربه هات درس بگیر. دوباره کاندید شو. این بل بشو هم که میبینی تا آخر سال طول میکشه. این بارون هم اونقد شدتش زیاد میشه تا برسه به عید، خودت که میدونی؟! تا وقتی که همه دوباره یه دلخوشی پیدا کنن. غم و غصه هاشون که کم شه، بارون هم کم میشه."
دستش را روی شانه جوان گذاشت و گفت "نود و شی برو. منم یه روزی جای تو بودم. چندین سال پیش، عهده دار چرخوندن قضایای یه سال شمسی شدم. از اون بالا .. تووی دفتر مدیریت که به این همه لکه نور نگاه میکنی دلت میخواد از شرم آب بشی. هر کدومشون یعنی غصه دل یه آدمیزاد. دنیایی دارن واسه خودشون!"
نود و شیش شانه اش به عقب پرت کرد تا دست نگهبان بی افتد. نگاهی به پاکت انداخت و گفت "تووی این، اسم تموم آدمهای غصه دار دنیاست. که درواقع میشه تموم آدمهای دنیا! توو سالی که من بودم. اونقدر گریه دیدم که دیگه هیچوقت دلم نمیخواد برگردم. دیگه دلم نمیخواد کسی منو به سالی که عهده دارش بودم صدا بزنه."
نگهبان سرش را بالا گرفت و به آسمان تیره نگاه کرد. اگر از دنیای خودمان بود اینطور توصیفش میکرد که انگار کسی دستش را بالای آسمان گرفته و زردچوبه روی زمین می پاشد.
"پس چرا از لحظه آخر اسفند اینجا وایسادی؟"

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.