#حكایت_آموزنده

آورده اند که خر و اسبی با هم می رفتند.
خر، اسب را ندا کرد و گفت ای یار، اندکی از بار من بستان، وگرنه زیر این بار گران که پشت مرا دو تا کرده است هلاک خواهم شد.
اسب، التماس او قبول نکرد.

لاجرم، خر مسکین تاب تحمل بار گران نیاورده و بر جای خود سرد شد.
صاحب خر، پوست از تنش برکنده، هم بار خر و هم چرمش بر پشت اسب نهاد.
اسب با خود گفت چون به سبب بدخویی، برادر مسکین خود را در وقت محنت مدد نکردم، به باد افراه (جزا و مکافات و انتقام) آن گرفتار آمدم.


(خلاصه): در وقت محنت، ابنای روزگار را مدد کردن، امری معقول و بر جای خود باشد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.