دلنوشته .تاروپود عشق

بانام ویاد خدا شروع به نوشتن کردم با قلمی بیجان وبیروح .کاش قلم مرا یاری کند در این امر نوشتن .ای قلم به نوشته هایم نورامید وعشق بدم .
خداوندا امشب سجاده ای از نور عشق میگشایم وهزاران بار به درگاهت سجده میکنم به خاطر وجود کنگره وفرشتگانش ،اگر کنگره واین معبود های الهی نبودند تکلیف من حال خراب چه بود .من همسفری بودم که باهر باد میلرزیدم وباهر رعد برزمین میخوردم من حتی مادری بودم که با هر حرف اشکهایم جاری میشد. من واقعا من نبودم .من عاشق نبودم من اززندگیم فراری بودم ازتمام دردهایش وسختی هایش ازتمام رنج ها وغم هایش کمرم بر زیر این درد شکسته بود .من دختری که بادنیایی شادی وپرازامید گام بسوی زندگی برداشتم با کوله باری ازسختی ودرد مواجه شدم کودک درونم در همان روزهای اول کشته شد وارام وبه تدریج خنده از لبانم رفت ولبخند امد لبخندی که با رژ قرمز به ان رنگ میدادم .پشت رژ قرمزی که بر لب داشتم دریایی خون ازگریه وغم بود .نمیدانم انگار دردهایم را با ارایش پنهان میکردم .ارام ارام عشق در من کشته شد .دیگر امیدی به زندگی وعشق نداشتم به هرجایی اویز میشدم تا برای خودم باشم زندگی گذشت تا اینکه مرا به مکانی دعوت کردند تا در انجا عشق را پیدا کنم راست بود پیدا کردم من در انجا زندگی را پیدا کردم من درانجالبخند هایم را پیدا کردم من توانستم کودک درونم را زنده کنم من توانستم بدون رژلب قرمز بخندم .نمیدانم ونفهمیدم چه شد ولی میدانم زندگی پرده ای دیگر به نمایش گذاشت نمیدانم انگار چهره دیگر به افراد بخشید چگونه توانست اما میدانم عشق را دمید عشقی که تاروپود زندگی را محکم میکند باورم نمیشود اما شد شد بخندم وخوشحال باشم شد بازی گر نباشم وهمه این ها را مدیون ان مکانم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.