دل نوشته .بهاری نو

به نام ایزد منان
دلتنگ نوشتن شدم نوشتم حرف های دلم .امشب بعد از مدتی دلم برای نوشتن تنگ شد نمیدانم چرا ولی دل ازتمام کارهایم کشیدم وشروع کردم به نوشتن.
امسال عید سال اول رهایی مسافرم است .بعد از سالیان سال من هم به ارزویم رسیدم ورها شدم .چقد جالب است وقتی میگفتند رها میشوی نمیفهمیدم ولی الان میفهمم که واقعا معنی رهایی رهایی است مانند پرنده ای که از قفس رها میشود من هم از قفسی که از اشک وغم وحسار دورادورم رها شدم .خوشحالم خیلی خوشحالم اما نمیدانم چرا الان که باید دینم به کنگره وافرادش کنم هرروز یک مشکل ویک کوه برسرراهم می اید شاید این منیت من است شاید هم کبر وغرور اما هرچه است من اورا کنار میزنم چون تمام زندگیم حسرت امروز واین روزها را داشتم.خیلی خوشحالم امشب در پی مشکلات فراوانی که دارم در پی این همه سختی اما خوشحالم خوشحالم که عید جدیدی میخواهم تجربه کنم خوشحالم که بعد از چند سال نمیخواهم با اشک برسر سفره هفت سین بنشینم .خوشحالم نمیخواهم هرروز برای مصرف مسافرم گریه کنم خوشحالم کودکم ارامش دارد هرسال نزدیک عید که میشد تمام بدنم را لرز میگرفت چون یاد سال قبل می افتادم اما امسال که یاد سال قبل می افتم خوشحالم که قرار است سال جدیدی را تجربه کنم .همه چیز امسال فرق کرده انگار مسافرم دیدش هم فرق کرده این روزها خودش بیشتر از من عیوب  خانه را میبیند ودر پی حل ان است اما سالهای قبل ....ای ایزد منان به درگاهت شکر میکنم که فرشتگانی برزمین خلق کردی که زندگی امثال من راهم زیبا کنند .جالب است بدانید همیشه ارزوی یک خواهر بزرگ داشتم همیشه ارزوی یه دوست واقعی داشتم ارزوی کسی که اگر درد ومشکلم را گفتم ارامم کند اما نبود تا اینکه در این مکان الهی فرشته ای پیدا کردم که شد خواهرم .خواهری که تمام درد هایم با نگاه به او میرود خواهری که با حرف هایش ارامش را به من میدهد دوستی که اگر دردم را هرلحظه به او گفتم بدان ان که بترسم از ترس فردا وفرداهایش دردم را با حرف هایش وراهنمایی هایش تسکین داد ‌.من در این مکان پیشرفت کردم نمیدانم هنوز حکمتش چیست اما میدانم کنگره مرا به اینجای الانم رساند وگرنه من همان بودم ومیماندم .وای برمن که کنگره وفرشتگان کنگره را دارم وقدردان نیستم وای برمن که نتوانستم قدمی بردارم .اشکهایم بارش خودرا انگار برصورتم شروع کردند انگار چشمهایش رعدی کرد وشروع به باریدن کرد .انگار الان که به قبل نگاه میکنم باورم نمیشود زندگی من چه بود من نه تنها زندگی نداشتم چشمهایم هم بینایی نداشت انگار نمیدیدم بهار ومعجزاتش را .من هیچ وقت بوی گل شبو  را نمیفهمیدم یا برایم جالب نبود من بوی عید را نمیفهمیدم من تنش عید را نداشتم من زیبایی های عید را نمیدیدم اما امروز میبینم انگار حس میکنم میفهمم لمس میکنم اری من هم من شدم انگار از مرده متحرک جدایم کردند وجان در تنم دمیدند .خوشحالم خوشحالم که اینجایم در این مکان الهی خوشحالم که جز پدرم پدری دیگر دارم خوشحالم خانواده ای بزرگ دارم

خوشحالم که جزو خانواده کنگره شدم .خوشحالم اگر الان هم سختی میکشم میدانم این سختی لذت دارد ودرکنارش نور امید .امروز در اتاقم کاغذهایی را پیدا کردم که سالها پیش مینوشتم از درد وغمم .خنده ای کردم وگفتم چقد درد داشتم وفراموش کردم چقدر زود یادم رفت ارزویم فقط رهایی بود .خداوندا شکرت که اذن ورود مرا به اینجا به این مکان الهی به پیش فرشتگانت صادر کردی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.