روزگار برزخی آقای ر.خ

آقای ر.خ قدیمی ترین کارمند اداره ما است و اگر در این شش ماه باقی مانده تا بازنشستگی از لغزنده ترین پله های دنیا سقوط نکند برای همیشه از اینجا خواهد رفت و حاظر است گوشه خیابان کارش را بکند اما حتی به دستشویی های اینجا هم دیگر سر نزند.

آقای ر.خ پشت همان میزی مینشیند که سی سال پیش وقتی هنوز مویی به سر داشته و دنبه ای به کپل هایش بوده و مگس کشی اش هیچ خطایی نداشته، مینشیند. خودش این عدم توفیق در ارتقاء شغلی را چشم پوشی به روی برخی مسائلی میداند که گفتنش صلاح نیست و شعور آدمی به سن و سال من از درکش عاجز است.

اصلی ترین خصیصه پیرمرد هم اتاق من این است که فقط کافی است ملتفت بشود شما را برای اولین بار است که ملاقات میکند. حتی اگر شما ارباب رجوع خسته و ناامیدی باشید که فقط سرک کشیده اید تا نشانی اتاق مددکاری را بگیرید.

قطعا تا خاطره آن صبح زمستانی که برف شدیدی میباریده و تب هم داشته و اصلا میخواسته آن روز مرخصی بگیرد اما احساس کرده نیرویی فرازمینی او را از خانه بیرون آورده و در راه آن چمدان پر از پول و طلا را بین برفها یافته و بدون هیچ تردید و وسوسه ای راهش را کج کرده به طرف کلانتری محل. و هر بار خرده روایت تازه ای به ان اضافه میکند تا بالاخره موفق بشود از شما تحسین و غبطه ای را اعتراف بگیرد.

فکر نکنید که این همکار تنها خور من که بدون هیچ تعارفی بساط صبحانه اش را روی میزش میچیند از آن آدمهای کم جراتی بوده در زندگی هیچ کار دیگری مرتکب نشده تا بعدها بتواند روایتش کند. آقای ر.خ همکار دمپایی پوشم بعد از آن صبح برفی برای همیشه وارد برزخ شد. برزخی آنقدر بزرگ که دیگر نتوانست برای روزهای بازنشستگی خاطره و تجربه دیگری برای تعریف کردن ذخیره کند و احتمالا برای همیشه میان مبارزه خیر و شر خواهد ماند.

شاید اگر آن روز صبح زمستانی که برف شدیدی میباریده و آقای ر.خ بیمار در خانه میماند حالا همکار رفتنی من حرف تازه ای از روزگار جوانی اش داشت و اینطور شبیه به یک شکارچی سکوت نمیکرد تا ارباب رجوع کلافه ای را شکار کند تا برایش قصه آن روز تب دار را تعریف کند.

 

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.