روزگار وصل خویش

عصبی بودم. غمگین و آشفته و به هم ریخته.

وقتی تنهایی و دستت به هیچ بنی بشر محرم رازی نمی رسد که سر به شانه اش بگذاری و نق بزنی، تحمل کردن آشفتگی ها، برآمدن از پس به هم ریختگی ها، و شکست دادن غم ها، به اندازه باز کردن تونل از وسط بیستون و وادار کردن کوه مذکور به زاییدنِ یک شتر، رنگ کردن و فروشِ شتر مذکور به جای قناری، و آموزش دادن قناری مذکور برای پرش از درون یک حلقه آتشین هم سخت تر است. مهم تر از اینکه کوه ها سخت اند، و شتر خلق الساعه به وجود نمی آید، و قناری کوهان ندارد، این است که کار کردن با آتش بسیار خطرناک است و بازی با آتش در منزل به هیچ وجه توصیه نمی شود. زندگی من هم همینطوری به هم ریخته. که من از جایی کم می آورم که هیچکس فکر نمی کند از آنجا هم می شود کم آورد. عنصر غافلگیری. 


من همیشه دوست داشتم حرف بزنم. از همان وقتی که تنها وسیله ارتباطی ام با جهان اطراف جیغ زدن بود.* مساله اینجاست که، کسی را نداشتم که بخواهد گوش بدهد. 

بلند بلند با خودم حرف می زدم (حتی هنوز هم از سرم نیفتاده)، در قالب نویزِ محیطِ اطراف دور و بر مادرم که با سه بچه پشت هم وقت نداشت سر بخاراند ویز ویز می کردم، یا برای بزرگتر ها سخنرانی می کردم. بعدها خواهرم بهم گفت زیادی ور می زنم، چندین بار آدم ها از حرف هایم کارد ساختند و فرو کردند به خودم، 

و من ساکت شدم.


خیلی سال طول کشید که یاد بگیرم وبلاگ بسازم و حرف هایم را بریزم تویش. گاهی یادم می رود نوشتن یک جور جایگزینِ حرف زدن است برایم. نوشتن ژلوفن چارصدِ فکر دردناک من است. یا مورفین. یا تریاک. بستگی دارد چقدر در مصرف مسکن ها زیاده روی کرده باشید و الان چی رویتان اثر می کند. همان. خب؟ وقت هایی که یادم می رود دفترچه راهنمایم کجاست و الان باید کدام دکمه را فشار بدهم که حالم برگردد سر جایش، سیم را از دوشاخه در میاورم و خودم را خاموش می کنم میگذارم روی پیشخوان. گاهی خودم را می برم پیاده روی. برای خودم پنیر و سنیچ انبه پرتقالی و ذرت مکزیکی می خرم. خودم را قل می دهم زیر پتو و بیست و چهار ساعت با خرده بیسکوییت و قورت دادن آب دهان زنده می مانم که وقت تلف کنم پای توییتر و اینستاگرام و تلگرام و یوتیوب و late night show های آمریکایی. گاهی کتاب می جوم. گاهی حمام های طولانی و داغ می روم و لباس های فیروزه ای مورد علاقه ام را می پوشم و توی یک ماگِ رنگیِ امن که رنگِ دیواره و درونش با هم فرق داشته باشد شیرکاکائوی غلیظ می خورم.

بعد یک شب می نشینم  سرچ می کنم مغزم، فکرم درد می کند، هر چقدر راه رفتم و پنیر و سنیچ انبه پرتقالی و شیرکاکائو در ماگ خوردم و وقت تلف کردم و توییتر و اینستاگرام زیر و رو کردم خوب نشد. آیا دارم می میرم؟ سرچ می کنم اصلا می خواهم بنویسم، کجای اینترنت می شود بدون هویت یادداشت نوشت، با کاغذش موشک درست کرد و موشک را پرتاب کرد یک جای دور؟ و اینترنت می پرسد «منظورت وبلاگته؟»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.