ساعت ۴:۴۸ صبح

وقتی داشتم از ایست بازرسی رد می شدم، چاقوی جیبیم رو ازم گرفتن. چاقویی که از دبیرستان تو کیفم بود. خیلی دوسش‌داشتم انقدر زیاد که وقتی داشتم به مامور سپاهی تحویلش می دادم گفتم بگیرش مال خودت مراقبش باش اونم یه اخمی کرد و‌گفت از اینا زیاد داریم اینجا اما ته تهش وقتی که رد شدم ناراحت نبودم چون واسه دیدن آدمی رفته بودم اونجا که واسم از دست دادن چاقوی پر خاطره ی دوست داشتنیم چیزی نبود. انقدر خوشحال بودم که اگه ده بار هم چاقوم رو از دست می دادم ناراحت نمی شدم! اما الان که چاقوم تو یه شهر غریب جامونده و می دونم که اندازه ی یه چاقو هم واسه اون آدم ارزش نداشتم دلم مچاله میشه‌. می دونی شاید کلا مغزم و دلم چیز دیگه ای میگن و نمی شه گفت کاری که من کردم به چه معنی بود اما مطمئنم چند سال دیگه اگه برگردم به عقب دوباره میرم به همون شهر به دیدن همون آدم با تمام هیجانی که داشت و ایستگاه های بازریسیش. یه طعم خوشمزه مونده تو ذهنم که بهترین خوشی زندگی من بود و تموم شد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.