شاید هم دختری که اشک هایش را پاک میکند و نان و سمنو میخورد.

ادم با جمله ی "خسته شدم" میتواند ادعای بزرگی کند؟ مگر خسته شدن رنج سنی دارد؟ من نمیتوانم خسته باشم از خودم؟ از علاقه ام به رنگ مشکی؟ از وابسته شدنم به شخصیت کتابها؟ از لحن تندم؟ از زود ناراحت شدن هایم؟
من نمیتوانم از اینکه بعضی وقتها نمیتوانند تحملم کنند، خسته شوم؟ من نمیتوانم از گریه کردنم خسته شوم؟ من حتی اگر از زرشک پلو با مرغ خسته شوم هم میگویی ادعای دانایی ام میشود؟
آدمِ غیرقابل تحملی هستم چون میخواهم با ژاکت خودم بیرون بروم؟ آدمِ عذاب آوری هستم چون مدام آهنگ گوش میدهم و توی خودم گریه میکنم و اگر زیپ دهانم را بکشم، سیل اشک هایم غرقتان میکند؟
من آدمِ ناشکری هستم چون یک خلاء بزرگ دارم؟ آدمِ بیچاره ای هستم چون برای بالِ گنجشکی که سره راهم دیدم، حالم بد شد؟ آدمِ خوبی نیستم؟ چون میخواهم بهتر باشم، اذییتان نکنم، بخندم، احساس کامل بودن کنم و نمیشود؟
شاید! شاید هم من آدمِ غمگینی هستم، وقتی زنگ میزنم و به دختر چال لپ داره آنور گوشی و با گریه میگویم که نمیخواستم اذیتش کنم.

و شاید هم دختری که اشک هایش را پاک میکند و نان و سمنو میخورد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.