شیرینی و دیگر هیچ

دیروز رفتم درمانگاه و نمونه آزمایش دادم. انبوهی ادرار و اندکی خون. یک دکتر سنگین وزن که اسمش امراله بود این دستور را داد. به امراله گفتم مدتی است که دستها و پاها و باسنم خود به خود خواب میرود. امراله بدون اینکه حتی یکی از آن چوب بستنی ها را حرام حلقم کند برگه را داد دستم و گفت برو آزمایش بده.

به محبوبه نگفتم که دستها و پاها و باسنم این روزها شبیه معتادها همیشه در چرت هستند. دلم نمیخواست نگرانی ذاتی اش برای من بیشتر از آنچه که هست بشود. آنقدری که همیشه سلامتی من را چک میکند، مامور برج مراقبت هواپیمایی که یک موتورش در ارتفاع هزار پایی آتش گرفته را روی رادار چک نمیکند. آخر او ذاتا یک پرستار همیشه نگران است. البته تنها برای من.

امروز رفتم تا جواب آزمایش را بگیرم و ببرم نشان امراله بدهم. با خودم فکر میکردم چه مرگم شده است که در سی و پنج سالگی همیشه مثل آقای ملتی نگهبان پیر ساختمانمان خسته ام؟ نیمی از لامپهای ساختمان هر ماه به سرقت میرود.

 شاید عوارض سیگار باشد. یا صبحانه نخوردن بیست ساله. یا شب بیداری های طولانی. فکرهایم حول همین موضوعات بود. اما ماجرا از آنجایی به شک منتهی شد که خانوم تحویل دهنده جواب نگاهی به پرونده احشایم کرد و باز نگاهی به من انداخت و حتی حس کردم  غصه اش گرفت از اینکه جوانی به این رعنایی و پر از جذبه ای به زودی دیگر در بین شان نخواهد بود.

برای من دیگر کار تمام بود. فقط باید سریعا خودم را به امراله میرساندم تا از تعداد دقیق روزهای باقی مانده مطلع میشدم .امراله برگه را گرفت دستش و تکانی به خودش داد و ناله های بدشانش ترین صندلی دنیا را در آورد و گفت: شیرینی جات ممنوع. بهت زده نگاهش کردم و شبیه مرد محوم به  اعدامی که انقلابیون ریخته باشند به زندان و آزادش کرده باشند فقط گفتم : باشه باشه باشه...

بدون اینکه به عواقب حرفی که میزنم فکر کرده باشم اینها را گفته بودم. حقیقتش این است که زندگی بدون شیرینی برای من شبیه همان هواپیمای اسقاطی است که در ارتفاع هزار پایی یک موتورش آتش گرفته باشد. من بدون شیرینی زنده نخواهم ماند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.