عبدالجبار کاکایی – غزل ۱۱

-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
پرسیدی و شرحی به جز حال خرابم نیست
بیدارم و خاموش ، غیر از این جوابم نیست

زهری به غایت تلخ در رگ ، جای خون دارم
در خویش می‌پیچم ؛ گریز از پیچ و تابم نیست

فانوس سرگردان این شهرم ولی افسوس
جانم برآمد از دهان و آفتابم نیست

تا شب هراسانم ، غرورم هست و شورم نه
تا صبح بیدارم ، خیالم هست و خوابم نیست

در پای خود می‌ریزم و خاموش می‌سوزم
پروای این اندوه ، بیرون از حسابم نیست

آنقدر نومیدم كه وقت تشنگی ، حتی
ذوق توهم بین دریا و سرابم نیست

پنداشتی دریای آرامم ولی از ترس
روحم ترک برداشت و دیدی حبابم نیست

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.