عبدالجبار کاکایی – غزل ۹

-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
ما را رها نكرد خدایی كه آفرید
در كار ما كرشمه‌ی صبری دوباره دید

صبری که ذره ذره به تاراج خشم رفت
ابری که قطره قطره شد از چشم‌ها چکید

ای دست‌های تا به دهان نارسیده ! من
عمری کشیده‌ام  غم نان را ... چگونه‌اید ؟

راهی به ده نبرد سکوت از پی سکوت
دردی دوا نکرد شهید از پی شهید

پیداست اخم پنجره از پرده‌های كور
پیداست بغض خانه‌ام از روزن كلید

دنیا دروغ بود که  بسیار پیش از این
تاریخ سالخورده‌ام از قصه‌ها شنید

طعم خیال داشت که در ذهن ما نشست
رنگ بهشت بود  که از خواب ما پرید ...

═══════ * ═══════
❖ #عبدالجبار_کاکایی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.