قسمت دوم گزارش لژیون۹۶/۱۲/۷

همسفر فاطمه: پنجشنبه ی گذشته تولد خانم فرزانه بود و جشن باشکوهی برگزار شد. خدا را شکر آن روز من مسئول لژیون تازه واردین بودم. اکثر آنها جلسه ی اول حضورشان در کنگره بود. چقدر لذتبخش است وقتی که فردی از هفتاد میلیارد سلول خود مایوس است و می آید آنجا می نشیند و با تمام وجود در چشمان تو می نگرد و به هر حرکتی که انجام می دهی نگاه می کند تا آن روزنه ی امیدی که بدنبالش می گردد، بیابد. چه لذتی بالاتر از این که خداوند تو را واسطه ی امید بخشیدن به افرادی اینگونه ناامید قرار دهد؟ فرزند خردسال خانم فرزانه با لحنی کودکانه گفت "من آرزو دارم که در آینده یکی از خدمتگزاران کنگره باشم". همه ی حضار به وجد آمدند و یکی از خانم های حاضر در جلسه با تعجب از من پرسید: اینجا کجاست که یک کودک چهار ساله اینگونه درباره اش صحبت می کند؟ مگر این کودک چه درکی از کنگره دارد که چنین آرزویی را مطرح می کند؟ به او پاسخ دادم: اگر به صحبت های والدین این کودک دقت کرده باشید متوجه شده اید که آنتی ایکس مصرفی پدر وی، سیگار بوده اما چون حال مسافرشان بد بوده، راهنمایشان تشخیص داده اند که بعد از رهایی از سیگار، با شریت او.تی و متد دی اس تی سفر کنند. خانم فرزانه تعریف می کردند که هشت سال تمام، از قبل تولد این کودک تا هنگام رهایی، با حال بد عذاب کشیده و اشک ریخته اند. این کودک از ابتدای تولد، شاهد حال بد خانواده بوده و دیده است که با ورود به کنگره و شروع آموزش ها، چقدر همه چیز فرق کرده و حال پدر و مادرش بهتر شده.طبیعی است که او علیرغم سن کم، آرزوی خدمت در اینجا را داشته باشد. این اتفاق برای خود من هم تلنگری بود که هشیارترم کرد. این که یک کودک چهارساله شناخت و درک درستی از کنگره و تاثیر آن بر زندگی اعضا دارد اما من فاطمه هنوز گاهی فراموش کرده، درجا می زنم مطلبی است که جای تفکر بسیار دارد. گاهی یادمان میرود که چه بودیم و چه شدیم. برای همین آن گونه که لازم است قدردان خدمتگزاران کنگره، از جمله دیده بان ها که این هفته، هفته ی بزرگداشت آنهاست، نیستیم. هفته ی گذشته برای انجام کاری، دوبار به شهرکرد سفر کردیم. در راه بازگشت به مسافرم گفتم خانم مرجان و آقای کامران هفته ای پنج بار این مسیر را می پیمودند و برای خدمت همیشه حاضر بودند و هستند. برای این که من آسوده روی این صندلی بنشینم و آموزش بگیرم، زحمات زیادی کشیده می شود که باید قدر آن را بدانیم. همیشه پشت آسایشی که اینجا داریم، افرادی زحمات زیادی کشیده اند و از وقت و انرژی و مال و جانشان مایه گذاشته اند و وظیفه من این است که برای آن ارزش قائل شوم.

خانم الهه: در جلسه ی عمومی اجازه نمی دهم کسی زیاد با من صحبت کند اما امروز الهام از من خواست که مواردی را در جلسه ی کمک راهنمایی مطرح کنم و من فکر کردم که بهتر است آن را به شما هم گوشزد کنم. او در یادداشتی برایم نوشت: بعضی از رهجویان من (دختران زیر هجده سال) آنقدر کمبود محبت دارند که با مردان متاهلی که به آنها ابراز علاقه می کنند، رابطه دارند! در زندگی اغلب آنها روابط خوبی بین آنان و والدین شان وجود ندارد زیرا پدر مشغول مصرف مواد است و مادر بیشترین دغدغه اش، پدر فرزندان است و به آنان بسیار بی توجه است.دقت کنید که چه شرایط بغرنجی حاکم است. اگر خوب به آن تفکر کنید متوجه عمق فاجعه می شوید. تصور کنید در چنین جوی اگر تنها یکی از این نوجوانان حالش بهبود یابد و از چنگال چنین مصیبتی رها شود، چه کار مهم و ارزشمندی صورت گرفته! هر یک از آنان ممکن است مثل بچه های شما بشوند که امروز حالشان خوب است، مثل رها، آوا، نرگس یا هریک از بچه هایی که می بینند حال خانواده شان امروز خوب است و روابط والدین شان بسیار بهتر شده و روابط آنها با والدین شان نیز عالی است. تصور کنید اگر کنگره نبود، افرادی مثل آقای خدامی و آقای حکیمی و خانم مرجان و آقای کامران و امثالهم نیامده بودند و اینجا نبود، هریک از شما الان کجا بودید و چه وضعی داشتید؟ دختران ما و پسران ما الان چه حالی داشتند؟ من آدمی نیستم که زود به گریه بیافتم اما حقیقتا با خواندن نامه ی دختر مریم به پدرش، با مرور هر سطر آن نامه، اشکهایم جاری شد. جایی از نامه نوشته بود: پدر. وقتی که گزارش تولد آقای کامران و خانم مرجان را می خواندم، در اتاق را بسته، گریه می کردم و حسرت می خوردم که کاش من به جای یاسگل و یاسمن (دختران آقای کامران و خانم مرجان) بودم! اشک می ریختم و فکر می کردم کاش من دختر آنها بودم و پدرم معتاد نبود! زجری که این بچه ها می کشند دیده نمی شود چون پدر به اعتیاد مشغول است و مادر به پدر! در چنین وضعیتی هیچ چیز سر جای خودش نیست و این بچه ها بسیار آسیب می بینند.

اگر خوب به همین یک مورد فکر کنیم، می بینیم که کمترین کاری که می توانیم برای کنگره انجام دهیم آن است که جانمان را در یک پاکت بگذاریم و به کنگره اهدا کنیم! آقای مهندس که بنیان کنگره هستند چهارده ساعت در شبانه روز برای کنگره زحمت می کشند تا ما از آن استفاده کنیم و به زندگی خود سامان دهیم. باید فکر کنیم ما برای کنگره چه می کنیم؟ آیا غیر از این بوده که اگر کاری برای کنگره کرده ایم، همه ی سودش نصیب خودمان شده است؟ از خداوند می خواهم که به من الهه کمک کند که اولا لایق شاگری آقای مهندس باشم، ثانیا تابع باشم و ثالثا خدمتگزار خوبی باشم و بدانم که اگر از عصاره ی جانم به کنگره ندهم، ناسپاسی کرده ام. باید از چیزهایی که جزو مایحتاج زندگی من است بگذرم تا همانگونه که حال من در اینجا خوب شد، کمک کنم حال یک نفر دیگر هم خوب شود.

همسفر سمیه: من هم چند وقت پیش، مثل خانم مریم فراموش کرده بودم که کنگره برایم چه کرد. خدا را شکر می کنم که زمانی که پسرم به سنی رسید که متوجه میشد، مسافرم رها شده بود و در این مورد من و فرزندانم آسیب ندیدیم. یکی از دلایل فراموشکاری من هم همین بود که متحمل سختی زیادی نشده بودم. شاید به همین خاطر، گاهی بهانه ای می یافتم و ابراز ناراحتی می کردم. چندی پیش که دچار این حالت بودم، خانم الهه فرمودند بگرد و ببین با حضور در کنگره چه چیزهایی بدست آوردی. وقتی فکر کردم متوجه شدم که ممکن بود فرزندانم در سنین بالاتر متوجه اعتیاد پدرشان شده و خسارت های غیرقابل جبرانی به زندگی آنها و روابطشان با پدرشان وارد می شد. خدا را شکر کردم که قبل از این که بچه ها آنقدر بزرگ شده باشند که متوجه بدرفتاری های ما شوند، مشکل مان حل شد. وقتی صحبت های خواهران هم لژیونی ام را می شنوم، فکر می کنم ممکن بود من و فرزندانم نیز دچار چنین مصائبی بشویم. گاهی که این حقایق را فراموش می کنم، خانم الهه با چند جمله به من یادآوری می کنند که بخاطر داشته باشم کنگره چه چیزهایی به من داد، یادم باشد که امروز حالمان چطور است و ممکن بود چطور باشیم. خدای بزرگ را شاکرم که راه ما را به اینجا متصل کرد. هر ریالی که اینجا صرف می کنیم، مستقیما به زندگی خودمان بازمی گردد. همیشه به مسافرم می گویم مسیری که برای رفتن به کنگره طی می کنی و انرژی که اینجا صرف می کنی، همان چیزی است که موجب بهبود حال و وضع زندگی مان شده. باید بدانیم چیزی که آقای مهندس به سختی بدست آورده و به آسانی در اختیار ما قرار دادند، چیزیست که گرچه آسان به دست ما رسیده اما حفظ کردن آن، خیلی ساده نیست. امیدوارم بتوانیم سپاسگزار خوبی برای کنگره باشیم یا اقلا ناسپاسی نکنیم. دو شنبه ی آینده ما لژیون خدمتگزار هستیم.

خانم الهه: باید بدانیم که خدمت در کنگره نعمتی است که باید با میل و اشتیاق و با جان و دل آن را بدست آوریم. من نباید به شما بگویم که بیا فلان کار را انجام بده. خود شما باید آن را بربایید تا حالتان خوب شود. مثل الان که هنوز صحبت من تمام نشده، همه برای مشارکت، دست شان بالا آمده و اجازه ی صحبت می گیرند. ممنون از سمیه که یادآوری کرد. استاد در مورد درخت کاری فرمودند: داشتم فکر می کردم که ما برای درختکاری چه کاری انجام دادیم؟ به یاد آوردم که چندین سال پیش من استاد جلسه بودم و وادی دوازدهم را می خواندیم و من هنوز نمی توانستم درخت بکارم. یعنی شرایطش مهیا نبود. همانجا از خدا خواستم که شرایطش را برایم مهیا کند و خدا را شکر از همان موقع من هرسال یک درخت کاشتم. و علاوه بر آن خودم چندین نهال پرورش دادم یعنی دانه ی نارنج را در گلدان کاشتم و امروز نارنج یک ساله دارم تا چهار ساله. اولین درختی که چندین سال پیش کاشتم، یک درخت نارنگی است. درخت جالبی شده. تنه اش دو قسمت دارد که یک قسمت آن رشد عمودی داشته و بالا رفته است اما تنه ی دیگرش رشد عمودی زیادی نداشته اما پر شاخ و برگ است و در فصل مرکبات، مقدار زیادی بار می دهد. مصداق آن جمله است که می گوید "درخت هرچه پربارتر، افتاده تر"!

زمانی دانشمندان به دنبال ساخت ماشینی بودند که آلودگی هوا را در شهرهای صنعتی جذب کرده و هوای پاک تولید کند. در ایران روزانه چند هزار نفر بخاطر مشکلات تنفسی به بیمارستان ها مراجعه می کنند و متاسفانه خیلی ها هم بر اثر همین بیماری ها می میرند.  

برای ساخت دستگاهی که آلودگی هوا را جذب کرده، از بین ببرد، هزینه ی هنگفتی برآورد شد. چند سال پیش آقای امین گفتند به جای ساختن چنین دستگاهی، میتوان درخت کاشت زیرا درختان با کمترین هزینه این کار را انجام می دهند. درخت دی اکسید کربن را جذب کرده و اکسیژن می سازد و به این طریق خطرناک ترین گاز سمی موجود در هوا از بین رفته و اکسیژن تولید می شود. من امروز مطلبی را که جایی چاپ شده بود خواندم که خیلی جالب بود. نوشته بودند مردی که در هتلی اقامت داشت، از مسئول آنجا تقاضا کرد که یک روسپی به اتاقش بفرستند. خوشبختانه در کشور ما چنین سرویس هایی وجود ندارد. نوشته بود وقتی زن در اتاق مرد را زد و مرد در را گشود، با دختر خودش مواجه شد! پیام این داستان کوتاه این بود که از هر دست بدهی، از همان دست دریافت می کنی یا به عبارتی،" زدی ضربتی، ضربتی نوش کن"! یعنی قانون عمل و عکس العمل. یعنی " فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ ؛ وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ" 

  خداوند سریع الحساب است و سریع با همان دستی که دادی به تو پس می دهد. یکی از راهنمایان از من پرسید به بچه های لژیونم که ناسپاس هستند چه بگویم؟ به او گفتم به آنها بگو وقتی تو در برابر راهنمایت، در برابر دیده بان، در برابر اسیستنت، ایجنت و در برابر کنگره ناسپاس هستی، این ناسپاسی سریع به خودت برمی گردد. یک نوع ناسپاسی این است که فرد در لژیون نشسته ولی خواب است، چای می خورد و یا حواسش به گوشی موبایلش است. اینها ناسپاسی است و اگر آن فرد بعدا خودش لژیون تشکیل داد، جواب همه ی این کارها را می گیرد. وقتی کمک های دیگران را نمی بینیم، دیگران هم زحمات ما را نمی بینند. مثلا ساعت ها زحمت می کشی و غذایی آماده می کنی ولی وقتی خانواده ات سر سفره نشستند به جای تشکر از تو، از غذایی که پخته ای ایراد می گیرند. توجه کنید که طبیعت این همه به ما خدمت می کند، پرنده به یک شکل، خزنده به شکلی دیگر اما ما نمی بینیم. در همسایگی منزل ما خانم سالمندی با دخترش زندگی می کرد. وقتی خانم مسن مرحوم شد، یک روز من به اتفاق الهام برای دیدن دختر آن خانم به منزل شان رفتیم. تابستان بود و در حیاط باز بود. متوجه شدیم که یک گربه در آستانه ی در نشسته. صاحبخانه برای او کمی غذا برده و تعریف کرد که سه ماه پیش این گربه به اینجا آمد و با سرو صدای زیاد طلب غذا می کرد. من و مادرم از او متنفر بودیم و قصد نداشتیم که به او غذا بدهیم چون می دانستیم که اگر این کار را بکنیم، دیگر از اینجا نمی رود. اما انقدر او را راندیم و باز برگشت که در نهایت، تسلیم شده و چیزی برای خوردن و ساکت شدنش به او دادیم و همانطور که پیش بینی کرده بودیم از آن زمان دیگر از اینجا نرفت. هر جا که میرود خیلی زود برمی گردد. مراقب ماست و هر کس به منزل ما می آید با سروصدای فراوان حضورش را اعلام می کند و تا خودمان او را مطمئن نکنیم که آشناست، آرام نمی گیرد. وقتی مادرم فوت کردند، گربه احساس کرده بود که من هم می روم. برای همین هر تعداد کفش که پشت در بود، کفش مرا پیدا می کرد و روی آن می نشست تا به خیال خودش مانع رفتن من شود! ببینید چقدر حیوانات می فهمند! گیاهان هم همینطور هستند. من با گیاهانی که کاشته ام، صحبت می کنم، شاخ و برگشان را نوازش می کنم. می فهمند و عکس العمل نشان می دهند و رشد می کنند. در برابر این طبیعت، در برابر این گیاه که هم میوه می دهد و هم اکسیژن می دهد و هم گازهای مسموم را از هوا می گیرد، ما باید حق شناس باشیم. بروید کسانی که ناراحتی تنفسی دارند را ببینید، جانبازان شیمیایی را ببینید که با چه زحمتی نفس می کشند! من چند روز کمی مشکل تنفسی پیدا کرده بودم و خیلی اذیت شدم. گیاهان تنفس ما را آسان می کنند، انواع و اقسام میوه ها را می دهند، چوب می دهند و از برگ آنها هم استفاده های زیادی می کنیم. باید ببینیم در برابر این همه لطف، برای آنها چه کردیم؟ چه چیزی به آنها دادیم؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.