قسمت چهارم گزارش لژیون۹۶/۱۲/۷

همسفر فاطمه: آقای امین می فرمایند زمانی که حال انسان خوب نباشد و فرکانس امواج مغزی او مناسب نباشد، حتی از ابرهای بالای سرش بارانی نمی بارد! همیشه این صحبت را بخاطر دارم. به مسافرم گفتم باید حواس مان به فرکانس امواج مغزمان باشد شاید اصفهان باران ببارد. متاسفانه در کشور ما به هیچ یک از مظاهر طبیعت احترام نمی گذاریم. به زمین و به هوا بی احترامی می کنیم. مثلا در چهارشنبه سوری قدم به قدم روی زمین آتش روشن می کنیم، با ترقه به درختان آسیب می زنیم. من از چند سال قبل که خانم الهه فرمودند چهارشنبه سوری از خانه بیرون نروید، هرگز بیرون نرفتم. هنگام جشن ها که مردم ظروف یکبار مصرف را که در آن نوشیدنی خورده اند به خیابان می ریزند، پایم را از خانه بیرون نمی گذارم.در عکس ها ساحل دریای خزر در کشور ما با ساحل همین دریا در کشور همسایه، قابل مقایسه نیست. از خدا می خواهم که کمک کند فرهنگ احترام و مراقب از طبیعت در کشور ما مورد توجه قرار بگیرد.

خانم الهه: البته به نظر من چهارشنبه سوری در خانه نمانید. به باغ های خودتان و یا آشنایانتان بروید، آتش درست کنید و از روی آن بپرید اما به طبیعت آسیب نزنید.

همسفر فتانه: همانطور که دوستان کفتند، حال و هوای گل و گیاهان هر خانه به حال و هوای افراد آن خانه بستگی دارد. من در خانه چند کاکتوس دارم. قبلا فقط قدشان بلند می شد اما حالا که حال مان بهتر است، گل های زیبایی داده اند که از دیدنشان لذت می برم. هفته ی پیش تصمیم گرفتیم در مهد کودک به بچه ها کمک کنیم که دانه های نارنگی و پرتقال شان را بکارند تا سبز شود. امیدواریم که بتوانیم بعدا نمایشگاهی از گیاهانی که کاشته اند ترتیب دهیم تا تشویق شوند. در این یک هفته هم آنها با اشتیاق به دانه هایی که کاشته اند آب می دهند و برایشان خیلی جالب است.

همسفر زهرا: پدر من کشاورز موفقی بود. او و اکثر کشاورزان قدیمی ایمان داشتند که درختان حرف انسان ها را می فهمند و از آن تاثیر می گیرند. اگر درختی بار نمی داد پدرم اره را میبرد و بر تنه ی آن درخت می گذاشت و از کسی می خواست که وساطت کرده، مانع بریدن درخت شود. عجیب بود که انگار درخت می فهمید و سال بعد دوباره خوب بارمی داد! این را من با چشم خودم دیده ام. باغ های پدرم همیشه سرسبز بود و همه ی همسایه های باغ دقت می کردند که ببینند پدرم چه چیزهایی می کارد تا آنها هم همان را بکارند چون همیشه پیش بینی او برای وضعیت بازار محصولات کشاورزی درست بود. یکی از دلایل موفقیت پدرم این بود که همیشه از محصولات باغش به دیگران هم میداد.

خانم الهه: این فقط گیاهان نیستند که حس دارند بلکه همه ی وسایلی که ما استفاده می کنیم هم حس ما را می گیرند. مطلبی خواندم از فردی که دوستی نزدیکی با یکی از نوازندگان خوب ویولن داشت. وی گفته بود مدتی که آن نوازنده در بیماستان بستری بود من همیشه به دیدنش می رفتم. شبی در منزلش خوابیده بودم و خود او در بیمارستان بود. نیمه های شب ناگهان با صدایی از خواب بیدار شدم. متوجه شدم که ویولن آن نوازنده که به دیوار آویزان بود،خودبخود افتاه و شکسته است. سریع با بیمارستان تماس گرفتم و متوجه شدم که دقیقا همان زمانی که وی فوت کرده، سازش از روی دیوار افتاده است! اشیاء با افرادی که از آنها استفاده می کنند، ارتباط حسی دارند. یکی از همکارانم که وضع مالی خوبی دارد و اتومبیل گرانقیمت و لوکسی دارد تعریف می کند که سالها قبل پرایدی داشتم که هیچوقت مرا دچار دردسر نمی کرد مثلا وقتی چراغ تمام شدن بنزینش روشن می شد، ازش خواهش می کردم که مرا با خانواده ام گرفتار نکند و همیشه در مقابل منزل، خاموش میشد! هیچوقت برایم دردسر درست نمی کرد برای همین آن را نفروختم. اشیاء با صاحبانشان ارتباط دارند و حس آنها را می گیرند یعنی با هر حسی که با آنها برخورد کنی، با همان حس با تو برخورد می کنند.

همسفر سمیه: گیاهان معتاد می شوند. در منزل پدرم یک گل قاشقی بود که وقتی پدرم موادمصرف می کردند، حالش خوب بود اما وقتی ایشان مصرف مواد را ترک کردند گل قاشقی هم پژمرد و خشک شد. حتما ما هم بیش از آسیبی که به خودمان رساندیم، به گیاهان اطرافمان صدمه وارد کردیم!

خانم الهه: بخاطر همین موضوعی که سمیه بدان اشاره کرد، شایسته است که حتما درختی بکاریم تا صدمه ای که در زمان تخریب به طبیعت وارد کردیم، جبران شود. همانگونه که قدما تاکید کرده اند: "دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم، دیگران بخورند."

همسفر پروین: یکی از اقوام ما مصرف کننده ی مواد مخدر بود. وقتی که فوت کرد و ما به دیدار خانواده اش رفتیم، دیدیم جسد مار بزرگی در کنار جایی که فرد متوفی می نشست و مواد مصرف می کرد، افتاده. متوجه شدیم که آن مار هم معتاد شده بوده و با فوت صاحبخانه، مار هم مرده بود! قبلا ما یک پیکان قراضه داشتیم که علیرغم خراب بودنش، هیچوقت ما را در بیابان دچار دردسر نمی کرد و همیشه اگر خراب می شد، ما را به مقصد می رساند و بعد از کار می افتاد! این هم نشانه ی رابطه ی حسی آدم ها با اشیاء است.

همسفر مائده: من قبل از این که به کنگره بیایم حالم خیلی بد بود ولی نمی توانستم با کسی درد دل بکنم. روزی مادرم به من گفت اگر خیلی غصه داری و نمی توانی به کسی بگویی، به طبیعت پناه ببر و درد دلت را با آب رود یا با کوه مطرح کن و مطمئن باش که حالت بهتر می شود. من هم این کار را تجربه کردم. بارها با دل شکسته به طبیعت پناه بردم و ناراحتی هایم را به رود یا به درختی گفتم و با انرژی خوبی به خانه باز گشتم.

 همسفر زیبا: در منزل مادرم یک گلدان گل بسیار زیبا و شاداب وجود داشت که من خیلی از آن خوشم می آمد. از مادرم خواستم که یک شاخه از آن را برای من در گلدانی بکارند تا به منزل خودم ببرم. وقتی ساقه ریشه داد و در گلدان کاشتند خیلی زیبا و باطراوت بود اما وقتی به منزل خودم بردم، بخاطر مسائلی که در منزل مان وجود داشت، گل زیبا پژمرده شد و همه ی برگهایش ریخت.

همسفر افسون: در مورد درختکاری و رابطه با گیاهان و طبیعت، از سال گذشته، تجربه ی جدید  دلچسبی دارم. تابستان گذشته معمولا هفته ای دو بار برای آبیاری درختان باغی که متعلق به پدر و مادرم هست، به روستایی در نزدیکی شهرمان می رفتم. تنها میرفتم و فقط به آبیاری درختان مشغول می شدم و هر بار با حالی خوش به شهر بازمی گشتم. این کار علاوه بر لذت کشاورزی، به من اعتماد به نفس رانندگی در جاده های بیابان، غلبه به ترس از تنهایی و تاریکی در جایی بیرون از خانه را به همراه داشت. تابستان خیلی خوبی بود و امیدوارم در سال آینده هم بتوانم تکرارش کنم. جلسه مانند همیشه با دعای خیر اعضا در حالی که همه با حال خوش دست یکدیگر را میفشردند، به پایان رسید.

در پایان لازم است از همه ی عزیزان یخاطر مشکل فنی که موجب شد این گزارش در چهار قسمت منتشر شود عذرخواهی کنم. 

همسفر افسون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.