لعنتی…چشم هایش…

همیشه وقتی می نویسم که خیلی فکر تو ذهنمه. احساس کردم الان یکی از وقتایی هست که نیاز به نوشتن دارم. مطمین نیستم هنوز کسی اینجا رو میخونه یا نه.

این روزا خیلی به زندگی بقیه فکر میکنم. خیلی دلسوزی می کنم. صدای فریاد هایی که توی کوچه میاد باعث میشه فکرم سمته بی نهایت اتفاق بره. این روزا پسرهای زیر 18 سال زیادی می بینم که یه پلاستیک دستشونه و تو اشغالا دنبال پلاستیک می گردن. به این فکر میکنم که دارن به چی فکر می کنن؟ ارزوشون چیه؟ مدرسه هم میرن؟ به جایی هم میرسن؟ سعی می کنم باهاشون چشم تو چشم نشم. احساس میکنم می دونن که من از کجا میام...یا کجا میرم. احساس میکنم به خودشون می گن چرا اونا اونجا هستن و من اینجا؟ احساس می کنم میتونن حرفامو از چشمام بفهمن.... از خودم بدم میاد.
از خودم بدم میاد که دارم تصمیم می گیرم بین خوردنی های مغازه کدومش رو بخرم. از خودم بدم میاد که دارم خوشحال میرم خونه. از خودم بدم میاد که دغدغه ی فکریم با اونا چقدر فرق داره، هدفم چقدر فرق داره. از دنیا بدم میاد که عدالتی توش نداره... و لعنتی... لعنتی چشم هاش رو نمیتونم از ذهنم بیرون کنم.
می تونم ساعت ها به طرز نگاهش فکر کنم و اشک بریزم. به چشم های غمگینش...  با خودم عهد کردم دیگه پامو نذارم تو اون فروشگاه. فروشگاهی که تازه سر کوچمون باز شده و خوراکی های مختلف می فروشه. نمی دونم اون روز چرا انقدر گرسنم بود. با خودم کلنجار میرفتم که چیزی بخرم یا برم خونه غذا بخورم؟ یه تصمیم ناگهانی گرفتم و سفارش دادم. گفتن 10 دقیقه طول میکشه اشکال نداره؟ گفتم نه و پشت میز جلوی مغازه نشستم. خیلی مودب برخورد می کردن. خیلی با احترام. تا اینجای کار راضی بودم از همه چی تا اینکه جلوی مغازه ایستاد. یه پاکت رو شونه هاش بود. نصفشم پر نبود هنوز. از پشت لبش که تازه سبز شده بود حدس زدم 15 16 ساله باشه. موهای مشکی مواج داشت. داد زد حاجی بستنیا چنده؟...

کسی جوابشو نداد. دوباره صدا زد... دوباره.. بار پنجم یا ششم بود که تقریبا همه داشتن نگاه میکردن که چه خبره. یکی از فروشنده ها اومد جلوش وایساد. نفهمیدم چی گفت ولی رو کرد که بره و چشماش رو چرخوند و منو دید. سریع پاشدم گفتم وایسا، بیا من میگیرم هرچی میخوای. اومد سمتم. گفت هزار و پونصد تومن بیشتر ندارم. گفتم اشکالی نداره....چشماش... از خودم بدم میومد. از همه چی بدم میومد. از رفتار فروشنده ها باهاش بدم میومد. رفتیم داخل، گفتم بستنی چطوری دوست داری؟ گفت حاکشیر، میشه خاکشیر بگیرم؟ گفتم هرچی دوست داری بگیر. گفت خدا خیرت بده. سفارش دادم براش. خاکشیر با عرق. گفتم ازشون بگیر وقتی اماده شد. اومدم بیرون.

از خودم بدم میومد. از جعبه ی شیرینی توی دستم بدم میومد. از اینکه نایستادم تا خاکشیرشو بهش بدن بدم میاد. از اینکه براش بستنی هم نگرفتم بدم میاد. از این حسی که دارم بدم میاد. هر روز که رد می شم نگاه میکنم ببینم هستش یا نه. ببینم بالاخره خاکشیرو بهش دادن یا نه. که ببینم بستنی میخواد یا نه. غم تو چشماش... چند نفر مثل اون هستن؟ چند نفر جلوی مغازه می ایستن و کسی جوابشونو نمیده؟  احساسشون چیه؟ غمگین میشن؟ تحقیر میشن؟ دلشون میشکنه؟ چرا باید اینطوری باشه؟ مگه چیکار کردن؟

دنیا جای قشنگی نیست. دنیا عادلانه نیست و از اینکه هیچ کاری از دستم بر نمیاد کفری میشم. گریه میکنم...
خدایی هست هنوز؟...   

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.