مسعود سعد سلمان – رباعیات ۲

-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آویخته در هوای جان‌آویزت
بی‌رنگ شدم ز عشق رنگ‌آمیزت

خون شد جگرم ز غمزه‌ی خونریزت
تا خود چه کند فراق شورانگیزت

────────────────
در ماه چه روشنی که در روی تو نیست ؟
ور خُلْد چه خرّمی که در کوی تو نیست ؟

مشک ختنی چو زلف خوشبوی تو نیست
یکسر هنری ، عیب تو جز خوی تو نیست

────────────────
از چرخ چو بر تو مهر فرزندی نیست
دلتنگی کردن از خردمندی نیست

چون کار تو چونانکه تو بپْسندی نیست
در روی زمین هیچ چو خرسندی نیست

────────────────
از حِصن بلند ، دوزخ سرد مراست
با خون دو دیده چهره‌ی زرد مراست

صد یار عزیزِ ناجوانمرد مراست
کس را چه غم است کاین همه درد مراست ؟

────────────────
تا من سر آن روی چو مَه خواهم داشت
بر لشکر عشق تو سپه خواهم داشت

هر جا که روی ، پسِ تو ره خواهم داشت
بازارچه‌ی تو را تبه خواهم داشت

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.