مسعود سعد سلمان – رباعیات ۳

-------- ‍‍‍{ ✿❀✿ } --------
════════════════
آن بت که هوای او بداندیش من است
مجروحم و غمزگان او نیش من است

آن مَه که همیشه عشق او کیش من است
اینک چو مهی نشسته در پیش من است

────────────────
تا تن به غم هجر تو نابود شده‌ست
جان ، تار بلا و رنج را پود شده‌ست

از عشق تو مایه دردسر سود شده‌ست
زآن چون آتش ، همه دمم دود شده‌ست

────────────────
اشک من و رخسار تو همرنگ شده‌ست
روز من و زلف تو شَبَه‌رنگ شده‌ست

گیتی بر من چون دهنت تنگ شده‌ست
همچون دل تو ، جان من از سنگ شده‌ست

────────────────
تا بار غمت نهاده بر محمل ماست ،
در جستن تو بادِ هوا حاصل ماست

دائم سر کوی عاشقی منزل ماست
رنگ رخ تو گواه درد دل ماست

────────────────
آرام ز خویشتن جدا خواهم کرد
جان از قِبَلِ تو در فنا خواهم کرد

تو پنداری تو را رها خواهم کرد ؟
تا جان دارم تو را وفا خواهم کرد

═══════ * ═══════
❖ #مسعود_سعد_سلمان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.