همسفر شادی


با سلام خدمت همسفرانی که دل نوشته ی مرا می خوانند .می خواهم از محبت برایتان بگویم .من دختری بودم که بعد از 6 پسر در یک خانواده متولد شدم. از قضا پدرم دختر دوست بود . او همیشه به من محبت می کرد و من را خیلی دوست داشت . این دوست داشتن های زیاد باعث یک وابستگی بین من و پدرم شد . همیشه از این هراسان بودم  که مبادا  روزی پدرم را از دست بدهم . بلا خره من در سن 15 سالگی ازدواج کردم  و زندگی جدیدی  در قم تشکیل دادم . اما پدرم که به من علاقه ی زیادی  داشت و  نمی توانست دوری مرا تحمل کند زود به زود به دیدنم می آ مد .روزگار گذشت و من باردار شدم .برای دادن این خبر خوش به خانه ی پدرم رفتم در آ ن چند روزی که آنجا  بودم پدرم همچون یک پرستار از من مراقبت می کرد حتی در بیمارستان هنگامی که به هوش آمدم اولین کسی که بالای سرم بود پدرم بود .روزگار شیرینی بود. من ..همسرم ..دختر کوچکم  و پدر مادرم  کنار هم ... واقعا شیرین بود . 2 سالی از این موضوع  گذشت و من پدرم را از دست دادم .من محبت واقعی  را درون پدرم یافتم . از تمام کسانی  که هنوز پدر و مادر دارند خواهشمندم  قدر این دو بزرگوار را بدانند .اکنون سالیان است که از آن موضوع میگذرد  .و حالا من دوباره آرزوی خوشبختی میکنم  چون پدر دومی را برای خودم یافتم ...بله آقای مهندس به اندازه ی یک پدر حتی بیشتر در حق ما مهر و محبت دارد .بیایید همگی سپاس گذار او باشیم .همچنین از راهنمای بسیار خوبم خانم الهه تشکر میکنم که برای من اوج آرامش  و محبت است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.