۸۷۳

دنیا روزی به ما آدمهای ساکت و آرام، احتیاج پیدا میکند. پیدا میشود آدمی که بین هیاهوی دنیا دلش بخواهد زنی را ببیند که با آرامش صفحه ی کتاب موردعلاقه اش را ورق میزند و گاهی اخم میکند، لبخند میزند و با سرانگشت قطره اشکش را میگیرد.
این هایی که دارند جان میدهند برای دخترهای بازیگوش، یک روز دلشان برای سکوت و خنده های ریزِ ما تنگ میشود. با دیدن صورتِ آرام و ساده و معمولی ما حتی لبخند میزنند، آرام میشوند و تکه ی آرام دنیا را هم پیدا میکنند.
تکه ی آرامی که مثل ساحلی کشف نشده پر از صدف های عجیب و غریب است با قطعه های چوبِ خزدار و لیز و صدای موج ها. که به وقتش طوفانی هم میشود ولی آرام آرام! ابرهایش را از آن سرِ دنیا جمع میکند و میبینی آسمانت پر شده از ابرهای اخمویی که باران سرزنش هایشان را بر سرت میریزند.
یک روز که از پوسته ات بیرون آمدی و نشان دادی ساکت بودن به معنی خجالت کشیدن و اجتماعی نبودن نیست، دهانِ همه شان باز می ماند و میفهمند هر آدمی، روی دیگری هم دارد که با متانت آن را قایم میکند.


پ.ن: چقدر خوبه این

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.