همه‌ی نوشته‌های آرتین

مداد

من یک مشکل ناشناخته ای دارم (که در بخشی از فامیل ارثی است و در تمام این بخش هم ناشناخته) که موجب می شود گاهی وسط خیابان دل پیچه بگیرم و نیاز مبرم پیدا کنم که برسم به دستشویی خانه‌مان. تنها درمانش هم دستشویی خانه خودمان است و مثلا دستشویی رستوران یا دانشگاه یا خانه همسایه هم پاسخگو نیست. چون دستشویی خانه خود آدم امن ترین دستشویی عالم هستی است و اساسا آدم وقتی از مسافرت هم بازمی‌گردد بیش از همه برای رخت خوابش دلش تنگ شده  و دستشویی خانه. بس که این بزرگوار حس امنیت کاذب به آدم القا می کند.

ار قضا در این حالت استرس، شدیدا کشنده است و بدبختانه هر چیزی هم توانایی ایجاد استرس دارد و حس منفی می پاچد به آدم. یعنی وقتی من دارم خودم را از آن سر شهر میرسانم این طرف شهر که بروم دستشویی خودمان، به درخت ها نگاه کنم یادم می آید در هر ثانیه چند کیلومتر مربع از فضای سبز ایران نابود می شود؛ به پرنده ها نگاه می کنم یادم می آید یک فنچ داشتم که مرده؛ به بقالی نگاه کنم یادم می آید چند قلم جنس آنجا هست که باعث دل درد من می شوند؛ به بچه ها نگاه می کنم یادم می افتد مادرجان بهار ندارم، به والدین نگاه می کنم یادم می افتد شوهر ندارم، به هر جا بنگرم کوه و در و دشت نشان استرس زای تو بینم. :|

در این راستا، کلکی که وجود داشت این بود که هروقت دچار این حالت می شوم به مداد فکر کنم. چون نه بهش حساسیت دارم، نه در هر ثانیه چقدر مقدارش از بین می رود، نه خاطره بدی از کشته شدنش در ذهنم مانده. موجود خنثایی است که می شود بدون حس منفی و استرس و شکنجه برایش قصه بافت و چند ساعت به وجوه مختلف شخصیتش فکر کرد تا وقتی برسم خانه و بپرم توی نقطه امنم.



دیروز رفته بودم مداد بخرم که حالم بد شد.

۵۷۳اُمین

کنارم ایستاد و با خنده گفت: باز جای شکرش باقیه تو از یه چیزی می‌ترسی!
من از خیلی چیزها می‌ترسم! .. کدامش را می‌گفت؟ سوسک؟!!
نگذاشت حرفی بزنم و با نگاه به خاک‌انداز درون دستش گفت: که مردخونه خودشو سپر کنه ..
نگاهم کرد و با لبخند گفت: که هنوزم بشه بدون اسم توی شناسنامه رفتن، حامیِ کسی شد! حتی بخاطر یه سوسک ..
ادامه مطلب

دعا در حق دیگران مستجابه!!

همه میگن: خدا به دادِ طرفت برسه ..

فک کنم خدا به دادش رسیده! چون نمیتونم پیداش کنم :|



+ یکی نیست بگه نامردا دعا میکنید حداقل درست درمون دعا کنید :/
++ هرگز از یاد نبردم من مدهوش تو را / من نه آنم که توان کرد فراموش تو را (مسیح کاشانی)

۵۷۲اُمین

هیچکدامشان حتی صدایش را هم نشنیده اند .. حتی فریادهایش به گوششان نخورده .. لبخند واقعی اش را ندیده و او برایشان غیرتی نشده! سرشان داد نزده "میگم برو خونه" .. یقه جر نداده تا تاف و مشتی حواله - به قول خودش- "درگزد ناموس" نکرده .. هیچکدامشان حتی به او نگفته اند که چقدر دوربین حرفه ای دوست دارند و تلاشش را ندیده اند که پول جمع کند که برایشان دوربین حرفه ای بخرد .. هیچکدامشان برایش از سر سفره صبحانه، قاضی نون و پنیر درست نکرده اند و به هیچکدامشان نگفته "آخ که چقدر گشنم بود" .. هیچکدام، او را از دست نداده اند .. مجبور نبودند دوری اش را تحمل کنند .. فقط غش و ضعف می روند برای کلیپ پنج ثانیه ای دابسمش و ده هزار لایک می خورد و هزار و پانصد و ده کامنت و پشت گوشی با نور صفحه ی کم، قربان صدقه اش می روند .. هیچکس رگ بادکرده پیشانی اش را ندیده و فقط تگ می کنند دوستانشان را تا بیایند و کسی را ببیند که حتی از نان و پنیر من هم تعریف می کرد .. هیچکدامشان اشکشان در نمی آید .. فقط یک نقطه اشتراک داریم، همه مان نیم یاعت آن پنج ثانیه را دیده ایم ..

پ.ن: لعنت به اینستا .. به دابسمش .. به تکنولوژی .. به last seen recently ..

روزی ۱۰۰ بار تکرار میکنم زندگی زیباست :دی

تصمیم گرفتم تا جایی که امکان داره خوب باشم! دیروز نیره و بچه هاش رو پیتزا مهمون کردم برای ناهار. شب هم رفتم خونه مادرجونشون. گفتم شاید شاد کردن 4 نفر دیگه شادی رو به طور مسری به من هم برسونه!

مامان و بابا گفتن تا آخرای شب میرسن! تور ایرانگردیشون رو نصفه گذاشتن و به کرمان و بندرعباس و قشم و اصفهان و شیراز و نهایتا تهران رضایت دادن!

امروز صبح وقتی گوشیم زنگ زد و هنوز جواب نداده به خاطر فقدان شارژ خاموش شد ، فهمیدم به واقع زندگی اونقدرا هم ارزش نداره که آدم بخواد خودشو به خاطر مسائل جزئی از قبیل تنهایی و دلتنگی ناراحت کنه! نمیشه که تو به خاطر خامو شدن موبایلت اونم اول یک صبح پرکار ناراحت بشی بعد بخاطر ِتنهایی و بی کسی هم دوباره ناراحت بشی؟؟ مگه میشه ؟؟ مگه داریم؟؟ نه خداییش نمیشه! :))

بعد جالب اینجا بود که هیچ کسی هم شارژر اپل نداشت. یک کار فوق اِمرجنسی ( چرا این لغت فینگلیشش حالت تصویری خوشی نداره؟؟! ینی من فقط ذهنم منحرفه یا شما هم موافقین؟؟ :)) ) پیش اومده بود که باید حتما به محسن زنگ میزدم. بعد شماره اش دقیق تو ذهنم نبود!! :| ینی دو تا عدد رو شک داشتم! قبلا هم که دیده بود شماره اش رو بلد نیستم چند باری میخواست خودشو بزنه! به خدا دست خودم نیست! شماره همه تو ذهنم میمونه الا اون! :|

هیچی دیگه! همه بیمارستان داشتن برا من دنبال شارژر میگشتن که پیدا هم نشد ! بعد به ذهنم زد زنگ بزنم به نیره شماره رو ازش بگیرم! شانسم خوند خلاصه :دی

بله عرض میکردم فرزندانم! وقتی آدم زیر بار مشکلات این چنینی کمر خم میکنه میبینه یه سری چیزهای جزئی تو زندگی اصلا ارزش ناراحت شدن رو نداره ! :)))

چیزی کم داریم مگه؟!

چه خوب

می گذرانم

روزها را

بدونِ تو ...


+ ﺑﻪ ﺸﻢ ﻇﺎﻫﺮ ﺍﺮ ﺭﺧﺼﺖ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻧﻴﺴت / ﻧﺒﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ کسی ﺷﺎﻫﺮﺍﻩ ﺩﻟﻬﺎ ﺭﺍ (صائب تبریزی)


# بعدا نوشت: منظورم از "تو" در نوشته امام زمانم بود...یادمان رفت ذکر کنیم...