تو

تو همان دیوار بلند روبرویی که از خستگی صبح‌گاه های طولانی مدرسه سر می‌چرخاندم به سمتش و آرزو می‌کردم کاش نزدیکم بود تا تکیه می‌دادم به بودنش. یا نه... تو آن سقف ِ سبز ِ شیبداری که به وقت رگبارهای تند بهار می‌شود چتر آدم های تنهای خیابان. یا از این هم بهتر... تو خود ِ خود آن لحظه ای که در تاریکی شبانه اتاق، ناگهان از کابوسی بیدار میشوی و بعد نفس میکشی؛ جانانه...آسوده... که آخیش! همه اش خواب بود...

میدانی؟ تو همان خیال ِ راحت ِ بعد از هر کابوسی. همانقدر امن...همانقدر آرام.

اعضای اتاق فکر ( از ۱۸ اریبهشت به بعد )

همانطور که در پست قبل اشاره کردم ، قرار هست کار های فوق العاده خوبی در عرصه وبلاگ نویسی به صورت حرفه ای و نیمه حرفه ای انجام گیرد ، دوستان شرکت کننده در مسابقه ی خوشبخت دلنشین در منوی اتاق فکر ثبت نام کنند ، باقی دوستان نیز که علاقه مند هستند اما در مسابقه نبودند ، می توانند ثبت نام اولیه را انجام دهند اما بنا به ظرفیت محدود اولویت با شرکت کنندگان سابق خوشبخت دلنشین است :) با تشکر :دی


 

ادامه مطلب

ظرفِ خود را با دقت پر کنید

البته که خداوندِ تبارک و تعالی ما انسانها را با ظرفهای وجودیِ متفاوتی آفریده و امکاناتِ استفاده ی حداکثری از هر ظرفی را نیز به ما عطا کرده و این خودِ ماییم که انتخاب میکنیم از یک اقیانوسِ بی انتها به قدرِ بالِ مگسی برداریم یا یک لیوان و اختیار درست همینجاست که معنا پیدا میکند.

پس با این قید به تشریحِ مساله ای میپردازم باشد که به کسی بَر نخورد ان شاالله.


سال هزار و سیصد و نود بود، اولین اعتکافِ دانشجویی. ایام اصلا به کام نبود و روزها ذره ای به میل و رغبت من شب نمیشد، سالِ اول دانشگاه و رشته ای که با هزار و یک امید و آرزو به آن پا گذاشته بودم و دقیقاً مخالفِ همه ی همه ی همه ی تصوراتِ من بود. اعتکاف شاید تنها چیزی بود که مرا از دانشجو بودن خوشحال میکرد. سه روز زندگیِ متفاوت با تمامِ روزهای گذشته و اولین تجربه ای که فکر میکردم هرگز تکرار نخواهد شد. همه چیز خوب بود تا غروبِ روزِ آخر، قدیمی ترها گفتند برای اینکه این حالِ معنوی و خوب را حفظ کنیم تا چهل روز بعد از این اعتکاف روزی یک زیارت عاشورا، یک حدیث کسا و یک دعای توسل به همراه نماز شب بخوانیم. درخواست ها انقدر زیاد بود که چندین گروهِ چهل نفره ایجاد شد که قرار بود روزی چهل بار به مدت چهل روز هر کدام از ادعیه ی بالا خوانده شود.

از سومین روزِ بعد از اعتکاف کم آوردم. نشد، خسته شدم. حس مسخرگی، بیهودگی، خستگی، حس اینکه "من خیلی آدم بدی ام که برای نماز شب بیدار نشدم"، حس گناهکار بودن و همه ی این حس های بد انقدر اذیتم کرد که به این نتیجه رسیدم که "خدا ما رو نگاه نمیکنه". و خودم را از دایره ی خوبانِ خدا بیرون کشیدم و گوشه ای عزلت گزیدم و روزها گذشت ... تا اعتکافِ بعدی.


از قضا اعتکافِ سال بعد، شب ها به نماز شب خواندن نگذشت و سحر ها هم برای دعای ندبه بیدار ننشستم، بیدار بودم، کمتر از همه میخوابیدم ولی چیزی که بیدار نگهم میداشت، نه نمازهای سخت و چندصد رکعتی آن روزها بود نه ادعیه ی سخت و طولانی، من کتاب میخواندم، مسجدِ دانشگاهی که برای اعتکاف رفته بودم آن سال یک پک کامل از "نیمه ی پنهانِ ماه" و "اینک شوکران" و "یادگاران" تهیه کرده بود و به همه ی بچه ها امانت میداد، کتاب ها بینِ همه میچرخید و میرسید به من، چند کتاب را چندین بار خواندم، شهید ناصر کاظمی، شهید باکری، شهید همت، شهید چمران، شهید منوچهر مدق و ... شدند همدم و همراهِ آن روزهایم. غروبِ روزِ آخر من بیش از پنجاه جلد از همین کتابهای کوچک خوانده بودم و نگاه و اهدافم را تعیین کرده بودم، برنامه هایم را ریخته بودم و موقع خداحافظی حتی یک عدد از برگه های تا چهل روز فلان دعا خواندن را برنداشتم. دنباله ی اهدافم را گرفتم و به بعضی رسیدم و به بعضی نرسیدم، ولی دیگر حس نکردم بدم، گناهکارم، و "خدا منو دوست نداره". اتفاقا به این نتیجه رسیده بودم که  حداقل برای من یکی کارِ عملی خیلی بیشتر از زیارت عاشورا با همه ی تقدسش جواب میدهد.


اتفاقاً سالِ سوم هم قسمت شد و به اعتکاف رفتم، بخاطرِ ضعفِ شدید نشد که روزه بگیرم، مدام تب داشتم، قرص هایم را هم لج کرده بودم و نبرده بودم و سرِ اعمالِ ام داود یک جنازه بودم که افتاده بود گوشه ای و مثلا داشت مناجات میکرد. سال سوم، نه کتابی بود، نه ادعیه ای، نه نمازهای سختی، سالِ سوم فکر کردم، به خیلی چیزها. به خودم، به دوستانم، به دیگران، به زندگی هایی که نمیدانم اسمش زندگی بود یا نه، به راهی که انتخاب کرده بودم به مقصدم به هدفم و همان فکرها بود که اعتکافِ آن سال را برایم نگه داشت. نگه داشت تا اعتکافِ سالِ بعد که نصیبم نشد ولی زندگی ام را تغییر داد. فکرهایی که وقتی بعد از آن سه روز دنباله اش را گرفتم زندگی ام را عوض کرد، نگاهم را تغییر داد و مقصدم را متعالی کرد.


حالا هم زیارت عاشورا و دعای توسل و نماز شب و ... را مساله ای بیهوده نمیدانم، اتفاقاً انجام هم میدهم ولی هیچوقت به کسی همان اول کاری نمیگویم برو فلان قدر دعا کن بهمان قدر نماز بخوان تا رستگار شوی، برای رستگاری اول از همه باید فکر کرد، فکر کردن به خود. عقل حجتی ست که خداوند درونِ ما قرار داده و هرگز به ما دروغ نمیگوید، همین عقلِ درونِ وجودِ خودمان. اگر با او و با خودمان صادق باشیم هرگز دچارِ بی راهه هایی که همواره هست نمیشویم.

اعلام نتایج ” خوشبخت دلنشین ” و “بیان به بیانی دیگر:دی ” (Exclusive post)

1. مسابقه ی خوشبخت دلنشین  ، به خوبی و خوشی تمام شد و به نظرم حتی از ١٠٠ وبلاگ برتر بیان هم جذاب تر بود ، اما اینکه بگویم جذاب تر دلیل نمی شود زحمات دوستان بیانی را نادیده یا دست کم بگیریم و همین جا از همه ی مجموعه بیان تشکر می کنم که بستری اینچنینی در اختیار نویسندگان و علاقه مندان به نویسندگی قرار دادند .اما می شود به جای اینکه مسابقه ی خوشبخت دلنشین و وبلاگ های برتر همزمان برقرار باشد ، یکی باشد ! قوی و همراه با معیار های ادبی و ریاضی ،  به عبارت دیگر همان جشنواره ی وبلاگی که بیانی ها می گویند .
جالب است که بدانید معیار رتبه بندی  ١٠٠ وبلاگ برتر بیان ، پس  از فرایند ریاضی و اماری نهایتا بر اساس تعداد دنبال کنندگان منهای تعداد وبلاگ های دنبال شده توسط نویسنده (fame value) انجام گرفته که این مطلب به صورت در گوشی به شما عزیزان گفته شد :دی اما همه با هم قبول داریم که می شود به همراه فرایند ریاضی با یک فکر دست جمعی مسابقه ای درخور و منحصر به فرد طراحی کرد . 
ادامه مطلب

بره زیر هجده چررررخ :/

طرفای ظهر میخواستم اکانت شم به نت با کاربریم دیدم نمیشه!!!!

ولش کردم یه ساعت بعد رفتم دیدم بازم نشد:/

 به به متوجه شدم یه عزیز دلی با کاربری  من وصل شده...نمیدونم رمز و این حرفا ارو از کجا اورده!!!!!!!یا اصلا این عزیز کی هست که قطعم نمیکنه نت عزیزمو:((((


تنهاچیزی که متوجه شدم اینه داره تند و تند دانلود میکنه با حساب من!!

الان من با کاربری دوست جانم امدم ببینم چه خبره...

و اینکه به دلیل عدم کاربری  اگه درست نشد نیستیم دیگه...


امتحانات میان ترمم که شروع شده..باید ترک نت و وب کرد:/

(خدا کنه مث اون ترم نشه خدایا خودت)

امید وارم کسی که با اکانت من وصل شده کوشیش بره زیر هجده چرخ:/

مصاحبه با رتبه سه دکتری اپیدمیولوژی ۱۳۹۴

 سلام و عرض ادب 
همانطور که برای آزمون ارشد با قبولین و رتبه های برتر مصاحبه کردیم با دوستانی که در آزمون دکتری 94 قبول شده اند مصاحبه ای را انجام می دهیم. این بار  مصاحبه  با دوست عزیزم جناب آقای یوسف علی محمدی می باشد. جالب است بدانید که بنده با ایشان در جلسه مصاحبه 1393 اولین بار دیدار داشته و آشنا شدم و همین آشنایی باب ایجاد دوستی صمیمی بین ما دو نفر گردید. قبولی ایشان خیلی برای بنده حایز اهمیت بود. امیدوارم همیشه موفق و موید باشد.  





مصاحبه با رتبه سه دکتری اپیدمیولوژی ۱۳۹۴

 سلام و عرض ادب 
همانطور که برای آزمون ارشد با قبولین و رتبه های برتر مصاحبه کردیم با دوستانی که در آزمون دکتری 94 قبول شده اند مصاحبه ای را انجام می دهیم. این بار  مصاحبه  با دوست عزیزم جناب آقای یوسف علی محمدی می باشد. جالب است بدانید که بنده با ایشان در جلسه مصاحبه 1393 اولین بار دیدار داشته و آشنا شدم و همین آشنایی باب ایجاد دوستی صمیمی بین ما دو نفر گردید. قبولی ایشان خیلی برای بنده حایز اهمیت بود. امیدوارم همیشه موفق و موید باشد.  





سرگرمی و تفریحی ، دانلود موزیک و فیلم