۵۶۷اُمین

تکراری تر از شنیدن "یکی بود یکی نبود" است، صدای گریه دختری بین جمعیت مونث و کنجکاو .. ک چشم دوختند ب صورتم .. ک مهسا جلو آمد و خواست ب شیوه خاص خودش آرامم کند، با شوخی های معرکه اش .. اما بیشتر دلم گرفت، ب چشمهای درشت و حالتدار زیبایش نگاه کردم و اشکم چکید .. خدایا؟ چرا زیبا نیستم؟ .. نگین پس اش زد و گفت هرطور شده باید بگویم چه ام شده است .. لبخند زدم، گوش تمام دخترها تیز شده بود و من مدام تکرام می کردم چیزی نیست، ببخشید ناراحتتون کردم .. و ناراحت بودم! خانوم پنج حرفی با گریه ام، گریه اش گرفت .. اول فکر کردم از آن لوس بازی های دخترانه است ولی سرخی چشمانش .. "سه حرفی گریه نکن" هایش .. قسم دادنم ب خدایی ک اسمش درون چرم توی گردنم بود .. الکی نبود .. سرم را ب گوشش نزدیک کردم و گفتم گوربابای غرور و عزت نفسی ک مردها عاشقشند! .. پنج حرفی؟ دعا می کنی خدا دوستم داشته باشد؟ می توانی کاری کنی از خدا نرنجم؟ من دوست داشتنش را می خواهم .. با فکرش آرام می شوم .. تو ک پاکی .. خوبی .. می توانی کاری کنی ک هیچوقت گردنبند را از چرمش بیرون نیاورم؟ ب ولله ک اسمش درون گردنم سنگینی نمی کند! مثل پر قو می ماند این اسم مبارک .. ولی پنج حرفی! می توانی برایم دعا کنی ک هیچوقت نتوانم خدای کعبه را دوست نداشته باشم؟ .. سرم را پایین انداختم و قطره های اشکم روی دسته میز ریخت .. خدا را شکر ک زیاد پاپی نمی شوند .. "میم ی میم" استایل خاص خودش را حفظ کرده بود .. با آن حالتش ک روی دسته ی ب هوا رفته صندلی تکیه داده و نگاهم می کرد با غم، دلم برای اطرافیانم سوخت .. چقدر عذاب می دهم من، بقیه را .. ولی "میم ی میم" دیوانه ی مهربان! با آن چهره ناراضی اش! .. ک مدام میگفت سه حرفی! حرف بزن و بغض، مثل تکه خشک ته دیگ بی روغن در گلو مانده بود! .. سه حرفی! باید بفهمی ک آدم ها همیشه نمی توانند دروغ بگویند .. آدمها زود از گفتن "ب خدا خوشگلی" .. "تو خیلی هم خوشبختی" و "همه چی درس میشه" خسته می شوند .. یک روزی می رسد ک مادر هم از گفتن این حرفها عق اش می گیرد و نگاه گرسنه اش می دود روی چهره زردم پی لبخندی ! .. اشک هایم مثل تف تحقیرآمیز مادری ب صورت عزیزترینش، آزارم می داد .. لرزش چانه ام، مثل زلزله های ده مرکالی ب چشم هایم رسید و حدقه هایم لرزید .. همه بلند شدند .. سرم پایین بود و سعی می کردم بدون فکر کردن ب اینکه کسی را ندارم ، چشمانم خواب می خواستند ،با رویاهایم زندگی می کردم ،آینده ام مثل ونیز است با این تفاوت ک در هواست و نه به آن زیبایی! .. یادم بیاید لای نفی جنس در عربی اسمش را مرفوع می کند یا منصوب؟ ..


طرف عاقل و بالغه بذارید تمام جور بازتاب کارش رو خودش بکشه

فرزاد حسنی هرکار کرده باشه به مادرش، و به همسر سابقش مطلقا ربطی نداره.

اینکه همسر سابقش چرا تصمیم گرفته ازدواج کنه و چرا طلاق گرفتن و الان کجاست و مادر فرزاد حسنی چگونه می زیست و انقلابی بود یا شاهنشاهی بود یا اساسا هر چیزی، نه به ما ربط داره، نه به بانمک بازی نامبرده روی آنتن صدا و سیما. بیایید وقتی میخوایم به یکی فوش بدیم، به شخص خودش فوش بدیم. 


+کما اینکه اصلا بد و بیراه گفتن و دور هم نشستن سبزی پاک کردن و غیبت فرزاد حسنی و آزاده نامداری و جمشید نورگلدی کردن، به درد نمی خوره. مشکل رو به گوش مسئولش برسونید:

راه های ارتباطی شبکه ۳:
☎۰۲۱-۲۷۸۶۳۰۰۰
✉۳۰۰۰۰۳
 sima3@irib.ir

تماس بگیرید بگید معترضید.

شبها تنهایی تو خونه نمیترسم بخوابم! این به ارزشهام اضافه میکنه آیا؟ :|

دوستان از پشت صحنه اشاره میکنند که : اینکه مامان و بابای من بنده رو انداختند و خودشون رفتند کیش و قشم ، چیزی از ارزش های من کم نمیکنه! ... بله بله ... یادم رفت گوشزد کنم که اینکه بعدش هم میخوان برن شمال حتی به ارزش های من اضافه هم میکنه! :|

به واقع تنها چیزی که از ارزش های من کم میکنه اینه که من صبح ها خواب میمونم و دیر میرسم به مورنینگ قلب و استادهام میخوان منو خفه کنند دو روزه! :|

ماضی بعید

من این سکانس را چند ده بار دیدم. بعد از یک جایی به بعد حس کردم که دیدنش کافی نیست. شروع کردم به فقط شنیدنش. بدون تصویر فقط میشنیدمش. بعد هربار که شهرزاد میگه بیا برگردیم به نقطه صفر، با خودم میگم مگه میشه برگشت به نقطه صفر؟ مگه میشه از روی این دره بزرگ پرید؟ مگه میشه یه سوزن برداشت و امروز رو وصل کرد به گذشته های دور ِ خوب؟

همه ما هزارتا نقطه صفر داریم؛ شاید هم بیشتر. یک میلیون نقطه صفر؛ از این هم بیشتر حتی. زندگی ما پر شده از نقطه های صفر. مثلا نقطه صفر زندگی. یه روز مادر و پدرت تصمیم میگیرن تو بیای و بعد تو از یه جایی پرت میشی توی این دنیا و نقطه صفر زندگیت رو پشت سر میذاری. یا مثلا نقطه صفر از ناظم مدرسه متنفر شدن. یک روز تصمیم میگیری آنقدر از ناظم اتو کشیده مدرسه ات متنفر باشی که اگر فرصتش پیش آمد انگشت بیندازی توی گلویت و هرچه توی دلت هست روی صورتش بالا بیاوری. یا حتی پیش پا افتاده تر. نقطه صفر غذا خوردن، نقطه صفر مسواک زدن، نقطه صفر پیاز را توی روغن سرخ کردن. بعد کم کم بزرگ میشی و میرسی به نقطه صفر دوست داشتن. یک روز تصمیم میگیری که کسی را دوست داشته باشی. چشم هایت را میبندی، مشت هایت را گره میکنی و حرکت میکنی از نقطه صفر دوست داشتن به سمت او. حالا فرض کن که دنیا سازش کوک نبود و تو زخم خوردی و خسته شدی و پیر. نمیشود یک روز دست دراز کرد رو به یار و گفت که بیا برگردیم به نقطه صفر. ما نقطه صفر را هزار سال پیش رد کردیم. حالا خسته ایم و پیر و زخمی...

شهرزاد، حسن فتحی، قسمت بیست و هفتم

به جز گریه

گاهی مجبوری بکشی کنار، یعنی دقیقا بنشینی گوشه ی دنیا و ببینی چه پیش می آید. این خود را کنار کشیدن خیلی وقت ها راحت است، یعنی دقیقا تا قبل از اینکه شما هیچ نقشِ جدی ای را به دوش نمیکشید خیلی راحت میتوانید خودتان را بکشید کنار و همه ی تویِ سر هم کوبیدن های آدمها را فقط از دور تماشا کنید و دلتان خوش باشد به اینکه نمکِ رویِ زخم کسی نیستید و معرکه را آتش بیاری نمیکنید.

اما

دنیا همیشه بر یک مدارِ ثابت نیست. میگردد و میگردد و شما را میاندازد وسطِ معرکه. حالا شما هنوز همان آدمِ کنار کشیده ی همیشه هستید که بقیه دورِ شما جمع شده اند و همه ی کاسه کوزه ها را تویِ سرِ شما میشکنند. شما شده اید بهانه ای برای سوختن و شکستن و تمام کردن و گیجِ گیجِ گیج از این معرکه خودتان را به در و دیوار میکوبید برای رهایی ... برای اینکه نمیدانید چه کرده اید که مستحق چنین قفسی باشید ... نمیدانید چه شده ... .


در این لحظه ها باید چه کار کرد؟ وقتی همه سرِ بهانه ای که از شما ساخته اند تویِ سر هم میکوبند در حالی که شما بی تقصیرِ بی تقصیرید باید چه کار کرد؟


اللهم فک کل اسیر

بسم الله 

خوبه آدم دوستایی داشته باشه که کنارشون راحت باشه، الغرض دیشب نشسته بودم کنار  دوست گرام و از بودن در کنارش داشتم لذت می بردم ؛ رفتم و اومدم دیدم داره با تلفن حرف میزنه منتها لحن صحبتش همراه با تحیر و غم بود فهمیدم یه اتفاقی افتاده تلفن که قطع شد گفتم چند نفر؟

گفت هجده تا شهید تا اینجا عادی بود هر بار که می نشستیم معمولا یکی از بحثا همین بود شهید و شهدای مدافع حرم و اینکه چ جوری شهید شدن اما تیکه دومه صحبتش منم برت تو بهت گفت نزدیک هشتاد تا هم اسیر دادیم ؛ دیدم گوشیش رو دراورد و ی سری فیلم که تازه امروز براش رسیده بود رو نشون داد ، خان طومان بود، فیلمای حمله و شهید شدن بچه ها رو گذاشت بعد هم صدای مدافعان حرم قبل از شهادت و اسارت ؛ دیگه داره برامون عادی میشه هر دفعه میشینیم کنار هم و از این دست خبرا میاد بعد هم دیگه رو نگاه می کنیم میگیم بریم؟ 

امروز صبح خیلی راحت از خواب پا شدی آب پرتقالت رو خوردی اومدی بیرون ریه هات رو از هوای تازه ی بارون زده پر کردی غافل از اینکه اون ور کسی هیچ خبری از اون هشتاد نفر نداره و بد تر از اون خانواده هاشون ، مادراشون همسراشون بچه هاشون ؛ خدا کنه نهفمیده باشن چی شده خدا کنه یا آزاد بشن یا شهید بشن 

خیلی بده آدم شریف به دست نا مرد بیفته 

پ.ن: تازه میخواست دلم سر خوش مبعث گردد         خبر آمد که حسین بن علی راهی شد

پ.ن: اسیری داستان داره اگه میخوای آب بشی بشین و خودت رو اسیر فرض کن....

خوبی از خودتونه

یکبار یک نفر به من گفت وقتی کسی فرضا از زیبایی ات تعریف میکند، در موضع  نه بابا اونقدری هم که شما میگین زیبا نیستم نباش. این نقطه، نقطه خوبی نیست. ممکن است در همان لحظه برایت تمجید بیشتری به همراه داشته باشد و فرد مقابل را در موضع  شوخی میکنی؟ تو به این دلیل و این دلیل و این دلیل خیلی زیبایی، اما میتواند در بلندمدت خطرناک باشد و تو را برساند به جایی که انگار زیبایی ات را باور نداری و در اصل برای باور زیبایی ات نیاز داری به مورد تحسین دیگران واقع شدن. بعد یک چیزهایی گفت که من نفهمیدم. من آن موقع نوزده ساله بودم به گمانم؛ ترم سه یا چهار دانشگاه. دروغ است اگر بگویم که حالا نیازی ندارم به تحسین دیگران و دروغ بدی هم هست. ولی حس میکنم گاهی نباید منتظر تحسین دیگران باشیم. میشود روبروی آینه ایستاد و گفت آی دختر..تو چقدر زیبایی یا بدست آوردن این موقعیت کاری آن هم در این سن کار ساده ای نبود ولی تو انجامش دادی یا از اینجور حرف ها. اصلا بیایید یک بازی راه بیندازیم. 

من تحسین برانگیزم چون...

او میرود دامن کشان … من زهر تنهایی چشان…

این حق من نبود که در یک سال و 5 ماه و 13 روز گذشته ، هر دو هفته ، سه هفته و چه بسا چهار هفته ، یک بار و آن هم به مدت 2و فوقش سه روز او را ببینم!

این حق من نبود که خانه ای که مثلا مال من است 9 ماه بدون حضور من خاک بخورد! این حق من نبود که تازه عروس خانه ای باشم که در آن نیستم! این حق من نبود که نتوانم دو روز غیبت کنم و بروم به خانه و زندگی ام سر بزنم... هیچ کدام این ها حق من نبود ولی دنیا تا به حال بر پایه حق اداره نشده است...

بعد از بیست روز توانستم صورتش را ببینم. میخندیدم و میگفتم داشت قیافه ات فراموشم میشد خب ! خوب کردی که آمدی... تنهایی سر کردن سخت است ولی تنهایی بیمار بودن سخت تر است. تنهایی گریه کردن از آن هم سخت تر است... کلا تنهایی چیز مزخرفی است ...

گفته بود میمانم... چند روزی بیشتر... خلاف رسم مرسوم گذشته! گفته بودم بمان ولی این دو روز پیش رو 7 صبح تا 6 عصر کلاس دارم... ولی بمان! گفته بود وقتی نیستی ماندن ندارد که... رفته بود... طبق رسم مرسوم گذشته...

بغض کرده بودم اما نگهش داشته بودم. در همان ته ته ِ گلویم نگهش داشته بودم... الان خبرش را خواندم که کلاس ها کنسل شده... به صفحه خیره شدم و بعد نشستم لبه ی تخت ِ منفور ِ خانه پدری ... دست هایم را تکیه گاه کردم که نیفتم و سرم را بالا گرفتم که اشک هایم نریزد... به خودم گفتم برنامه ات برای روزها و ماه ها و سال های پیش رو چیست؟... میخواهی همینطور روز در میان و دو روز در میان و سه روز در میان غمگین شوی و بغض کنی و آن مویرگ های ریز چشم هایت درشت تر جلوه کنند و صورتت گرم شود از اشک ها و هی دستمال پشت دستمال ؟... یا میخواهی محکم بایستی و قبول کنی که پا در راهی گذاشته ای که سخت است! مثل یک صخره سخت و نفوذ ناپذیر است. باید با آن کنار آمد. و این روزها هنوز اول راه است. میخواهی تمام سالهای پیش رو از خبر کنسل شدن یک کلاس اشک بریزی یا میخواهی پای انتخاب های زندگی ات بایستی؟

سرگرمی و تفریحی ، دانلود موزیک و فیلم