YES WE CAN

تاریک شده بود. باد می اومد. بادِ شدید. میخورد تو  گردنِ لختم، سینوس هام، و لب های نیمه جویده م و می سوزوندشون. صبح اونقدر دیرم شده بود که یادم رفت دستکش و شالگردن بردارم و هوا هم اونقدر سرد به نظر نمی رسید به هر حال. اما حالا اونقدر سردم بود که داشتم خودم رو نفرین می کردم چرا یه ایستگاه زودتر از مترو پیاده شدم، و خونه به اندازه فاصله اینجا تا تهران دور به نظر می رسید.

این وسط باید یه درس رو هم حذف می کردم تاقبل از مهلت آخر حذف و اضافه بتونم یه درس دیگه بگیرم، و به هزار زحمت با دست هایی که از سرما بی حس شده بودن سعی می کردم وارد سایت دانشگاه بشم. گوشی اثر انگشتم رو نمی خوند و دربرابر کلیک کردن رو همه چی مقاومت می کرد. همونطور که داشتم بهش ناسزا میگفتم و سعی می کردم وارد سیستم گلستانِ سایت بشم (!) نگاهم افتاد به گزینه بالاییِ منویی که دربرابرم مقاومت می کرد.

«وضعیت اپلای».

این یکی گزینه ی منو از کار افتاده بود. چون وضعیت اپلای دیگه مشخص شده بود. «پذیرفته شده». نگاه کردم به دور و برم. به خودم. به برف که دو وجب رو زمین نشسته بود. به خانمی که از روبرو می اومد و بچه ش رو روی سورتمه دنبال خودش می کشید. به کلید خونه م که یه جاکلیدی نوی سه بعدی پرینت شده توش چشمک می زد. به کارت ویزیتِ مسئولِ جلوه های ویژه WALKING DEAD تو جیبم.

و فکر کردم، پارسال این موقع، منتظر بودم که امسال این موقع، همینجا باشم که الان هستم. همونجایی ام که میخواستم. من یه هدف گذاشته بودم برا خودم، و حالا تونسته بودم، بهش رسیده بودم، بر بلندای اِوِرِستِ موفقیتم ایستاده بودم، و داشتم نق می زدم که سردمه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.